ازدواج و همسر

چگونگی شناخت خدیجه از پیامبر صلی الله علیه وآله

آن بانوی بزرگوار از حُنَفاء بود ؛ یعنی یکتاپرست و پیرو آیین حضرت ابراهیم علیه السلام بود . آخرین اوصیای حضرت ابراهیم ، حضرت ابوطالب و حضرت عبدالمطّلب بودند که وی آنها را درک کرده و نویدهای آنها را درباره جوان هاشمی شنیده بود .
روز میلاد مسعود پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله حضرت ابوطالب خطاب به همسرش فرمود : « سی سال صبر کن تا همانند او را – به جز نبوّت – برای تو بیاورم » .(۶۴)
در دوران کودکی وی بود که عبدالمطّلب به فرزندانش سفارش می کرد که هر کدام بعثت آن حضرت را درک کند به او ایمان بیاورد .(۶۵)
محمّد ، جوانی ۲۰ ساله بود که ابوطالب گفت : « پدرم به من خبر داده است که او همان پیامبر موعود است » .(۶۶)
فرزانه قریش که این معلومات را در بایگانی حافظه گردآورده است ، دل در گرو جوان هاشمی می سپارد و به همه خواستگاران از هر تیره و گروه ، جواب منفی می دهد .
در سفر تاریخی خویلد ( پدر خدیجه ) با حضرت عبدالمطّلب به یمن برای تبریک و تهنیت به « سَیف بن ذی یَزَن » در ایّام جلوس او بر تخت سلطنت ، پادشاه به او خبر می دهد که این ایّام باید پیامبر موعود متولّد شده باشد ، نامش « محمّد » است ، در میان شانه اش مُهر نبوّت است ، پدر و مادرش فوت می کند ، عمو و پدر بزرگش کفالت او را برعهده می گیرند …(۶۷)
سیف بن ذی یزن ، به صراحت می گوید : « سوگند به کعبه که تو پدربزرگِ آن پیامبر موعود هستی . پس حضرت عبدالمطّلب به سجده می افتد و سجده شکر به جای می آورد » .(۶۸)
خویلد برمی گردد و این سخنان را به عنوان سوغات سفر می آورد و در میان اهل و عیالش بازگو می کند و فرزانه قریش ، آن را آویزه گوش خود می سازد .
روز عیدی بود در ماه رجب ، زنها در کنار بتی گرد آمده بودند ، شخصی از دور نمایان بود ، چون نزدیک شد با صدای بلند فریاد برآورد :
« در شهر شما پیامبری به نام « احمد » از سوی خداوند به رسالت برانگیخته خواهد شد ، هر کدام از شما بتواند به همسریِ او درآید حتماً انجام دهد » .
زنها به او دشنام دادند و به سویش سنگ انداختند ، ولی خدیجه سخن او را در بایگانی حافظه اش جای داد .(۶۹)
حضرت ابوطالب با کاروان تجارتی به شام می رود و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله را که در سنین نوجوانی بود ، همراه خود می برد . در بُصری راهبی به نام « بُحَیرا » برای اوّلین بار ، کاروان را به ضیافت دعوت می کند و پس از گفتگوی فراوان ، به ابوطالب می گوید : « او را زود برگردان که اگر یهود او را ببینند ، شناسایی می کنند و به وی آزار می رسانند » .(۷۰)
این خبر در مکّه پخش می شود و فرزانه قریش نیز آن را به خاطر می سپارد .
اکنون جوان هاشمی به ۲۵ سالگی رسیده است و با پول خدیجه به صورت مضاربه عازم تجارت است . خدیجه ، غلام مخصوص خود « میسره » را با او می فرستد و به او توصیه می کند که از آن حضرت جدا نشود و هر چه می بیند به خاطر بسپارد .
در این سفر ، راهبی به نام « نسطور » از میسره می پرسد : « این مرد که زیر این درخت نشسته کیست ؟ » می گوید : « او مردی از قریش از اهل حرم است . » نسطور با قاطعیت به او اعلام می کند که او پیامبر است .
میسره چون برمی گردد ، سخن راهب را برای بانویش بازگو می کند و در ضمن مشاهدات خود می گوید که چون هوا گرم می شد ، دو فرشته ، بالهای خود را بر سر او می افراشتند و بر او سایه می انداختند .(۷۱)
سالها پیش نیز یکی از احبار یهود ، جوان هاشمی را در منزل خدیجه دید و به او گفت : « او همان پیامبر موعود است که نشانه های او را در تورات خوانده ام . بانویی از قریش با او ازدواج می کند که سرور بانوان بهشت است ؛ مبادا تو از این شرف محروم شوی » .(۷۲)
ورقه بن نوفل ، پسر عموی خدیجه نیز او را تشویق می کرد و می گفت : « پیامبری که برای این امّت وعده داده شده است و ما در انتظار او هستیم ، وقت ظهورش فرارسیده است ؛ به راستی ، محمّد ، همان پیامبر موعود این امّت است » .(۷۳)
پدیدار شدن این بشارتها و نویدها ، پشت سرِ یکدیگر ، فرزانه قریش را در تصمیم خود محکم تر می ساخت و او را در موضع سرسختی که گرفته بود مصمّم تر می ساخت . این نویدها بود که همه اشراف منطقه را در نظرش بی اهمیّت می ساخت و تنها آن جوان هاشمی را شایسته همسری جلوه می داد .
برگرفته از کتاب بانک کتب و مقالات حضرت خدیجه کبری علیها السلام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *