حوادث، وقایع، هجرت

ورود پیامبر به مکه بعد از تجارت شام

وارد شهر مکّه می شویم، گویا خبر ورود ما به مردم رسیده است. آن پیرمرد که به این سو می آید، ابوطالب است. او به استقبال برادر زاده اش، محمّد(ص) آمده است.
اکنون محمّد(ص) در آغوش عموی مهربانش است. اشک شوق در چشمان هر دو حلقه می زند. ابوطالب خدا را شکر می کند که محمّد(ص) صحیح و سالم از سفر برگشته است.
آنها به سوی خانه حرکت می کنند. محمّد(ص) ماجرای سفر را برای عمویش می گوید. ابوطالب لبخندی می زند.
ابوطالب با خود فکر می کند که دیگر می تواند زندگی محمّد(ص) را سر و سامان بدهد. وقتی او به خانه می رسد از همسرش، فاطمه بنت اَسَد می خواهد که در جستجوی همسر مناسبی برای محمّد(ص) باشد.
به راستی چه کسی لیاقت خواهد داشت که همسر آخرین پیامبر باشد؟

مَیسِره به سوی خانه خدیجه می رود تا به او گزارش سفر را بدهد. او وارد خانه می شود و به سوی اتاق بانو می رود. او در گوشه ای می نشیند و منتظر آمدن بانو می شود.
بعد از لحظاتی بانو وارد می شود، مَیسِره از جا برمی خیزد:
ــ بانوی من، سلام!
ــ سلام بر مَیسِره!
ــ خبر خوبی برای شما دارم. می دانم شما از شنیدن آن خیلی خوشحال می شوید.
ــ خوش خبر باشی!
ــ در این سفر ما به اندازه چهل سفر سود کردیم، این سکّه های طلا سود این سفر است.۴۱
ــ خدا را شکر. مگر شما در این سفر چه خریدید و چه فروختید که این قدر سود کردید؟
ــ ما همان کالای همیشگی را خرید و فروش کردیم.
ــ پس چرا این همه سود کردید؟
ــ من فکر می کنم همه این ها به برکت پیامبر موعود بود.
ــ پیامبر موعود! تو او را از کجا می شناسی؟
اینجاست که مَیسِره به خود می آید. یادش می آید که خدیجه از ماجرای آن مرد یهودی خبر ندارد.
خدیجه منتظر است تا مَیسِره پاسخ بدهد. مَیسِره باید همه ماجرا را شرح بدهد. به راستی مَیسِره در این سفر چه دیده و چه شنیده است؟

ــ بانوی من! وقتی ما نزدیکی شام رسیدیم کنار صومعه ای اتراق کردیم. در آنجا معجزه ای روی داد؟
ــ چه معجزه ای؟
ــ وقتی در آنجا اتراق کردیم، محمّد به زیر درخت خشکیده ای رفت. ناگهان آن درخت سبز شد.
ــ یعنی آن درخت برگ های تازه درآورد؟
ــ آری، آنجا بود که مردی یهودی به سوی محمّد آمد و خیره به او نگاه کرد و به ما خبر داد که محمّد، همان پیامبر موعود است.
ــ اکنون محمّد کجاست؟ او چرا برای گرفتن مزدش اینجا نیامد؟
ــ او به خانه عمویش رفت. شاید فردا به اینجا بیاید.۴۲

باید به مَیسِره مژدگانی بدهم! او بهترین خبر را برای من آورده است.
خدیجه دستور می دهد تا دویست درهم و دو شتر به مَیسِره به عنوان مژدگانی بدهند.۴۳
مَیسِره تشکر می کند و از بانو اجازه می گیرد و اتاق را ترک می کند.
او به یاد سال ها پیش می افتد، روزی که مسافری از شام به مکّه آمده بود تا زادگاه آخرین پیامبر خدا را ببیند.
هنوز طنین صدای آن مسافر در گوش خدیجه است: «بزودی آخرین پیامبر خدا در این شهر ظهور خواهد کرد و به آیین بت پرستی پایان خواهد داد».
خدیجه از همان روز منتظر آخرین پیامبر بود؛ امّا نمی دانست که گمشده اش، پسرعمویش، محمّد(ص) است.
حتماً تعجّب می کنی؟ شاید تا به حال این مطلب را نشنیده ای. محمّد(ص) و خدیجه دختر عمو و پسر عمو هستند. هر دوی آنها از نسل «قُصَیّ» می باشند.
نمی دانم نام «قُصَیّ» را شنیده ای؟ او از نسل ابراهیم(ع) بود و چندین پسر داشت.
یکی از پسرهای او «عَبْد مَناف» بود که محمّد(ص) از نسل اوست، پسر دیگر او «عَبْد العزی» بود که خدیجه از نسل او می باشد.۴۴
اکنون خدیجه به پسرعمویش می اندیشد.
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *