حوادث، وقایع، هجرت

سران عرب در مقابله با اسلام و پیامبر

ایّام حج فرا می رسد و مردمِ زیادی از گوشه و کنار به مکّه می آیند. حج، سنّتی است که از زمان ابراهیم(ع) تا امروز باقی مانده است.
سال هاست که این عبادت آسمانی تحریف شده است؛ ولی پیامبر می کوشد تا از این فرصت استفاده کند و برای مردم قرآن بخواند و آنها را به سوی خدای یکتا دعوت کند.
رهبران مکّه وقتی می بینند که روز به روز بر تعداد مسلمانان افزوده می شود، تصمیم می گیرند تا مانع رشد اسلام بشوند.
مشکل اساسی آنها این است که ابوطالب از پیامبر حمایت می کند. اگر می شد کاری کرد که او دست از این حمایت بردارد مقابله با پیامبر کار بسیار آسانی بود.
اکنون رهبران مکّه دور هم جمع می شوند و تصمیم می گیرند با هم به دیدار ابوطالب بروند.

ــ ای ابوطالب! حتماً خبر داری که برادرزاده تو، دین ما را خرافه می خواند و پدران ما را گمراه و نادان می داند.
ــ حالا شما از من چه می خواهید؟
ــ آیا عُماره را می شناسی؟
ــ آری، همان که پسر ولید است.
ــ او زیباترین جوان عرب است. ما می خواهیم او را از پدرش بگیریم و به تو بدهیم. آیا او را به عنوان فرزند خوانده خود قبول می کنی؟
ــ شما برای چه این کار را می کنید؟
ــ ما از تو می خواهیم تا محمّد را به ما بدهی و ما او را به جرم اهانت به مقدّسات به قتل برسانیم.
ــ وای بر شما! این چه پیشنهادی است؟
ــ ما زیباترین جوان عرب را به تو می دهیم تا فرزند تو باشد.
ــ شما فرزندِ خود را به من می دهید تا من او را در ناز و نعمت بزرگ کنم و از من می خواهید که جگرگوشه خود را به شما بدهم تا او را به قتل برسانید! بدانید که من، هرگز چنین کاری نمی کنم.۱۰۰

رهبران شهر در جلسه مهمّی دور هم جمع شده اند. قرار است آنها در مورد مقابله با دین اسلام تصمیم بگیرند:
ــ تا کی باید صبر کرد؟ محمّد به مقدّسات ما توهین می کند.
ــ باید هر چه زودتر فتنه ای را که محمّد و یاران او روشن کرده اند، خاموش کرد. اگر آنها را به حال خود بگذاریم، مردم به قداستِ بت ها شک خواهند کرد.
ــ باید جوانان را از محمّد دور نگه داریم. مواظب باشید که جوانان دور او را نگیرند.
ــ کاش می شد محمّد را اعدام می کردیم، آن وقت، همه حساب کار خودشان را می کردند.
ــ تا زمانی که ابوطالب زنده است کشتن محمّد امکان ندارد!
جلسه به طول می انجامد. سرانجام این تصمیم گرفته می شود: اکنون که قتل محمّد برای ما ممکن نیست، یاران او را شکنجه کرده و آنها را به قتل برسانید.
این گونه است که شکنجه و قتل یاران پیامبر قانونی می شود.۱۰۱
نگاه کن! رهبران مکّه دستی به ریشِ سفید خود می کشند. آنها خیال می کنند به زودی کار اسلام تمام است!

آیا بلال را می شناسی؟
همان جوان سیاه پوست که وقتی زیبایی اسلام را دید مسلمان شد. او به پیامبر علاقه زیادی دارد.
آفتاب بر ریگ ها تابیده است و آن را داغِ داغ کرده است. پیراهن بلال را از بدنش بیرون می کنند و او را روی ریگ های داغ قرار داده و سنگِ داغ و بزرگی را روی سینه اش می گذارند.
ــ ای بلال! بگو که لات و عُزّی، دختران خدا هستند. بگو که آنها را دوست داری.
ــ اَحَد! اَحَد! خدا یکی است، او شریکی ندارد. من فقط به خدای یگانه ایمان دارم.
ــ آن قدر تو را می سوزانیم تا از عقیده ات دست برداری. تو باید به آنچه ما می گوییم اعتقاد داشته باشی. تو فقط یک جمله بگو که این بت ها، شریک خدا هستند. آن وقت تو را رها می کنیم.
ــ اَحَد! اَحَد! خدا یکی است، او شریکی ندارد.۱۰۲
بلال زیر همه شکنجه ها طاقت می آورد، باید او را شکنجه روحی داد. باید او را ذلیل و خوار نمود.
ریسمانی را بر گردن بلال بیندازید و او را در شهر بگردانید! این سزای کسی است که دیگر، دختران خدا را دوست ندارد!۱۰۳

نگاه کن! یاسر و سمیّه را از خانه بیرون آورده اند، همه مردم جمع شده اند، یکی سنگ می زند و دیگری ناسزا می گوید.
ابوجهل فریاد می زند: این سزای کسانی است که پیرو محمّد شده اند! جرم این زن و شوهر این است که بت ها را قبول ندارند. در این شهر همه باید مثل ما فکر کنند. هیچ کس حق ندارد به گونه دیگری فکر کند.

آفتاب سوزان مکّه می تابد، یاسر و سمیّه را در آفتاب می خوابانند و سنگ ها را بر روی سینه آنها قرار می دهند. لب های آنها از تشنگی خشک شده است. کسی به آنها آب نمی دهد.
ابوجهل فریاد می زند:
ــ بگویید که بت ها را قبول دارید.
ــ لا إله إلاّ اللّه؛ خدایی جز اللّه نیست.
ــ مگر با شما نیستم؟ دست از عقیده خود بردارید.
ــ لا إله إلاّ اللّه.
ــ به محمّد ناسزا بگویید وگرنه کشته می شوید!
ــ محمّد رسول اللّه.
فرشتگان همه در تعجّب از استقامت این دو نفرند. همه نگاه می کنند، سمیّه لبخند می زند، ما خون می دهیم؛ امّا دست از اعتقاد خود برنمی داریم.
ابوجهل عصبانی می شود، شمشیر خود را برمی دارد و آن را به سمت قلب آسمانی سمیّه نشانه می گیرد.
خون فوّاره می زند، این خون اوّلین شهید اسلام است که زمین را سرخ می کند.
بعد از مدّتی، یاسر هم به سوی بهشت پر می کشد.۱۰۴

خبر شهادت یاسر و سمیّه به پیامبر می رسد، اشک در چشمان او حلقه می زند. به راستی جرم آنان چه بود که این چنین مظلومانه در خون خود غلطیدند؟
امروز که یکتاپرستی و حق پرستی در این سرزمین جرم است، باید هجرت کرد و از اینجا رفت.
وقتی سیاهی ها، شهر تو را تسخیر کرده اند، هجرت کن، از علاقه های خود دست بکش و به سوی نور و دانایی هجرت کن. زمین خدا خیلی بزرگ است، سفر به جایی کن که بتوانی حرفت را بزنی و با اعتقاد و باور خودت زندگی کنی.
این پیامبر است که به یاران خود دستور هجرت به حبشه را می دهد. او از جعفر ـ برادر علی(ع) ـ می خواهد تا همراه مسلمانان باشد و رهبری آنها را به عهده بگیرد.۱۰۵

ــ ایّام حج نزدیک است و این بهترین فرصت برای محمّد است و بزرگ ترین تهدید برای ما! ما باید فکری بکنیم.
ــ محمّد برای مردم قرآن می خواند. نمی دانم چرا همه با شنیدن قرآن شیفته آن می شوند.
ــ راست می گویی. خود ما هم در تاریکی شب، نزدیک خانه محمّد می رویم و قرآن می شنویم.
ــ مگر قرار نبود این راز را هرگز بر زبان نیاوری؟ اگر مردم بفهمند که ما شب ها قرآن گوش می کنیم، دیگر آبرویی برای ما نمی ماند.
ــ ببخشید. حالا باید چه کنیم؟
ــ اگر ما کاری کنیم که مردم سخن محمّد را نشنوند، مشکلی نخواهیم داشت. بهترین سیاست این است که مردم را در بی خبری بگذاریم.
ــ آری، مردم فقط باید آن چیزی را بشنوند که ما می خواهیم.
ــ باید پنبه های زیادی خریداری کنیم.
ــ پنبه برای چه؟
ــ ما پنبه های تمیز و درجه یک خریداری می کنیم و کنار کعبه می ایستیم و وقتی مردم می خواهند طواف بکنند به آنها این پنبه ها را می دهیم تا در گوش های خودشان بگذارند. آن وقت دیگر آنها صدای محمّد را نمی شنوند.
آنها خیال می کنند که با این کار می توانند حقیقت را مخفی نمایند. آیا می توان حقیقت را مخفی نمود؟

نگاه کن! چند نفر کنار کعبه ایستاده اند و پنبه های سفیدی در دست دارند و می گویند:
ای مردم! به هوش باشید! در شهر ما، دیوانه ای پیدا شده است که خیال می کند فرشتگان بر او نازل می شوند!
حواس خودتان را جمع کنید! شما نباید به سخنان او گوش کنید!
این پنبه ها را بگیرید و در گوش خود قرار دهید.
آگاه باشید، سخن او شما را سِحر می کند، مواظب جوانان خود باشید، مبادا سخنان این یاوه گو را بشنوند!
اگر به سخنان محمّد گوش کنید به دین پدران خود کافر خواهید شد و دخترانِ خدا بر شما غضب خواهند کرد. بترسید از روزی که گرفتار خشم دخترانِ خدا بشوید!

تو جوان هستی و برای طواف کعبه آمده ای. مثل بقیّه مردم قدری پنبه می گیری و در گوش خود می گذاری و مشغول طواف می شوی.
سپس به خانه یکی از دوستانت می روی. شب فرا می رسد، تو با خود می گویی: «چرا به حرف رهبران مکّه گوش کردم و پنبه در گوش خود قرار دادم؟ چرا سخن محمّد را نشنیدم؟ چرا باید هر چه را که بزرگان می گویند، قبول کنم؟».
تو می فهمی که فریب خورده ای. آنها تو را فریب داده اند!
معلوم می شود آنها بر حق نیستند که در خانه خدا به تو پنبه می دهند تا در گوش خود بگذاری!
آنها با این کار خود آزادی تو را به یغما برده اند!
اکنون تصمیم می گیری تا مخفیانه نزد محمّد(ص) بروی و سخن او را بشنوی و سپس سخن او را با عقل خود بسنجی.
آفرین بر تو!
هرگز قبل از شنیدن سخن دیگران در مورد آن قضاوت نکن!

صبح زود به سوی خانه خدیجه می روی. شنیده ای که محمّد(ص) آنجاست. درِ خانه را می زنی و وارد خانه می شوی.
نمی دانی چه می شود که در این خانه آرامش عجیبی را تجربه می کنی. در و دیوارِ این خانه با تو سخن می گوید.
اینجا خانه خدیجه است، محمّد(ص) هم در این خانه آرامشی زیبا دارد.
محمّد(ص) با تو سخن می گوید و این سؤل مهم را از تو می پرسد: چرا بت هایی را که با دست خود ساخته اید می پرستید؟
تو گذر زمان را نمی فهمی، مجذوب سخنان محمّد(ص) شده ای و سرانجام مسلمان می شوی.
وقت خداحافظی فرا می رسد و تو رو به پیامبر می کنی و می گویی: من در قبیله خود نفوذ زیادی دارم. من دین اسلام را در آنجا تبلیغ خواهم کرد!
و تو می روی تا هشتاد مسلمان تربیت کنی!
خبر مسلمان شدن تو به گوش رهبران مکّه می رسد، آنها پی می برند که سیاست پنبه هم دیگر فایده ندارد!
این سیاست، نتیجه عکس داشت. تو خودت را می شناسی، اگر آنها به تو پنبه نمی دادند، هرگز به این موضوع این قدر حساس نمی شدی!
اصلاً همین پنبه باعث شد که تو مسلمان شوی!
اگر من جای تو بودم این پنبه را برای همیشه نگه می داشتم!۱۰۶
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *