حوادث، وقایع، هجرت

پیامبر و خدیجه و علی در طواف کعبه

پیامبر همراه با خدیجه(س) و علی(ع) به طواف کعبه می آیند و با بی اعتنایی از مقابل بت ها عبور می کنند. در روزگاری که همه مردم در مقابل بت ها سجده می کنند، این سه نفر با خشم به بت ها نگاه می کنند و فقط خدای یگانه را می پرستند.
گوش کن! دو تن از بزرگان مکّه دارند با هم سخن می گویند:
ــ آیا آنها را می شناسید؟
ــ محمّد و علی و خدیجه هستند.
ــ آنها کنار کعبه چه می کنند؟
ــ محمّد خود را پیامبر خدا می داند و دین تازه ای را آورده است و آنها دارند نماز می خوانند.
به راستی که این سه نفر چه کار زیبایی انجام می دهند، نماز خود را کنار کعبه می خوانند. مردم نماز آنها را می بینند و برای آنها سؤل ایجاد می شود.
آنها در مقابل چه کسی سجده می کنند؟ هر چه نگاه می کنی در مقابل آنها هیچ بتی نیست.
آنها در مقابل خدایی سجده کرده اند که با چشم دیده نمی شود.۷۹

پیامبر در میان مردم می گردد و هر کس را که مناسب ببیند به اسلام دعوت می کند.
افرادی که زمینه هدایت دارند وقتی سخن خدا و قرآن را می شنوند مسلمان می شوند.
حدود چهل نفر مسلمان می شوند که در میان آنها ابوذر، یاسر، سُمیّه، عمّار و عبداللّه بن مسعود و… به چشم می آیند.
اکنون، بعد از گذشت سه سال، دیگر وقت آن فرا رسیده است تا پیامبر به صورت رسمی و آشکارا، مردم را به اسلام دعوت کند.
جبرئیل بر پیامبر نازل می شود و این آیه را برای او می خواند: (وَ أَنذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ) ؛ خاندان خویش را از عذاب خدا بترسان.۸۰

اینجا خانه خدیجه است و چند نفر مشغول پختن غذا هستند:
ــ شما چه کار می کنید؟
ــ بانو دستور داده است تا ناهار تهیّه کنیم. امروز پیامبر مهمانان زیادی دارد.
ــ مهمانان او کیستند؟
ــ پیامبر اقوام و خویشان خود را دعوت کرده است و ما برای آنها ناهار تهیّه می کنیم.
ساعتی می گذرد، دیگر وقت ظهر است، ولی از مهمانان هیچ خبری نیست. من رو به خدیجه می کنم و می گویم:
ــ پس چرا از پیامبر و مهمانان خبری نیست؟
ــ مهمانی که اینجا نیست. ما فقط غذا را در اینجا می پزیم.
ــ پس مهمانی کجاست؟
ــ باید به خانه ابوطالب بروی.
با عجله حرکت می کنیم تا به مراسم برسیم. خانه ابوطالب آنجاست. اتاق پذیرایی پر از جمعیّت است، همه مهمانان آمده اند.۸۱
پیامبر نزدیکِ در نشسته است، علی(ع) هم کنار او. علی(ع) با این که بیش از پانزده سال ندارد، ولی همچون جوان رشیدی به نظر می آید.
پیامبر رو به علی(ع) می کند و از او می خواهد تا غذا را بیاورد. سپس سفره پهن می شود و همه غذا می خورند.۸۲
چه غذای خوشمزه و با برکتی!!

بعد از صرف غذا، پیامبر از جای خود برمی خیزد و سخن خود را آغاز می کند: «به نام خدایی که یکتاست و هیچ شریکی ندارد. ای خویشان من! بدانید که فقط خیر و خوبی را برای شما می خواهم. من پیامبر خدا هستم و برای سعادت شما و همه مردم برانگیخته شده ام. جبرئیل بر من نازل شد و از جانب خدا با من سخن گفت. بدانید که پس از مرگ، بار دیگر زنده می شوید ؛ بهشت و یا جهنّم در انتظار شما خواهد بود. آیا می خواهید از عذاب خدا نجات پیدا کنید؟ پس دست از بت پرستی بردارید و به پیامبری من ایمان بیاورید».
سکوت همه جا را فرا گرفته است. همه به هم نگاه می کنند. پیامبر سخن خود را ادامه می دهد: آیا در میان شما کسی هست مرا در این راه یاری کند، هر کس که این کار را بکند برادر و جانشین من خواهد بود؟
هیچ کس جواب نمی دهد. اکنون علی(ع) از جا برمی خیزد و می گوید:
ــ ای پیامبر! من شما را یاری می کنم.
ــ بنشین علی جان!
پیامبر سه بار سخن خود را تکرار می کند و فقط علی(ع) است که هر سه بار جواب می دهد. اکنون پیامبر رو به همه می کند و می گوید: بدانید که این جوان، برادر و وصیّ و جانشین من است. از او اطاعت کنید…۸۳

برخیزید…! برخیزید…! برخیزید…!
همه به هم نگاه می کنند، چه خبر شده است؟ آیا دشمن به مکّه حمله کرده است؟
این رسمی است که از سال ها پیش به جا مانده است؛ وقتی کسی خطرِ دشمن را احساس می کند، این گونه فریاد می کند تا همه مردم باخبر شوند.
صدا از طرف کوه صفا می آید، همه به آن طرف می روند. به راستی چه کسی در این صبح زود مردم را به بیداری و هوشیاری می خواند؟
نگاه کن! این پیامبر است که بر بالای کوه صفا ایستاده است و همه را می خواند: برخیزید!
پیر و جوان در پای کوه صفا جمع شده و منتظر پیامبر هستند. آنان هرگز از پیامبر دروغ نشنیده اند. حتماً حادثه ای پیش آمده که او آنها را به یاری خوانده است.
اکنون پیامبر سخن می گوید: ای مردم! اگر من به شما بگویم که دشمن پشت این کوه کمین کرده و می خواهد به شما حمله کند، آیا سخن مرا باور می کنید؟
همه جواب می دهند: آری، ما هرگز از تو دروغ نشنیده ایم. پیامبر ادامه می دهد: من مانند دیده بانی هستم که دشمن را از دور می بیند و به سوی قوم خود می رود. ای مردم! خطری شما را تهدید می کند. من می خواهم شما را نجات بدهم، دست از بت پرستی بردارید و به خدای یکتا ایمان بیاورید…۸۴

صدای درِ خانه را می شنوی. پیامبر به خانه بازگشته است. خوشحال می شوی، برمی خیزی و در را باز می کنی. پیامبر می گوید: سلام ای خدیجه!
جواب سلامش را با مهربانی می دهی…
خدای من!
چرا پیشانی پیامبر خون آلود است؟
چه شده است؟
پیامبر وارد خانه می شود و تو زخم پیشانی او را می بندی. پیامبر به تو نگاه می کند و لبخند می زند و کنار تو آرام می گیرد.۸۵
درست است او در بیرون خانه دشمنان زیادی دارد؛ امّا بهترین همسر دنیا کنار اوست.
تو به فکر فرو می روی، چرا مردم با پیامبری که برای آنها دل می سوزاند این گونه برخورد می کنند؟
مردم می دانند که پیامبر می خواهد آنها را از دین پدران و مادرانشان جدا کند. آنها سالیان سال به این بت ها با قداست نگاه کرده اند.
این قانون است: هر کس بخواهد قداست بت ها را زیر سؤل ببرد، سزایش سنگ است!
رهبران مکّه به آنها گفته اند: مواظب باشید کسی به بت ها توهین نکند که در آن صورت عذاب بر شما نازل خواهد شد!!
همه آقایی و ثروت رهبران در بت پرستیِ این مردم است، اگر کسی مردم را بیدار کند، آقایی آنها دیگر تمام خواهد شد!
و تو فکر می کنی که چه کسی به پیامبر سنگ زده است. جواب معلوم است. جوانانی این سنگ ها را زده اند که می خواستند رضایت دختران خدای خود را به دست آورند.
رهبران برای جوانان سخن گفتند: ای جوانان! چرا ساکت نشسته اید! چرا از دین خود دفاع نمی کنید؟ مگر شما غیرت دینی ندارید؟
بعد از آن بود که سنگ ها به سوی پیامبر پرتاب شدند.۸۶

خبر به ابوطالب می رسد که گروهی پیامبر را اذیّت و آزار کرده اند، او از شنیدن این خبر بسیار ناراحت می شود.
اکنون ابوطالب برای رهبران مکّه پیامی می فرستد و به آنها می فهماند که حواسشان را جمع کنند. درگیر شدن با محمّد(ص)یعنی درگیر شدن با ابوطالب!
به همه خبر می رسد که ابوطالب قسم خورده است که از پیامبر حمایت کند. آنها می فهمند که اگر فقط یک بار دیگر سنگی به سوی پیامبر پرتاب شود سرانجامِ شومی در انتظار آنها خواهد بود.۸۷
امروز ابوطالب بزرگ خاندان بنی هاشم است، اگر او دستور دفاع از محمّد(ص) را بدهد همه جوانان غیور بنی هاشم به میدان می آیند. وقتی او شمشیر به دست بگیرد برای بت پرستان روز سختی خواهد بود.
اکنون پیامبر می تواند مردم را به اسلام دعوت کند. او از هر فرصتی استفاده می کند تا رسالت خود را به مردم برساند.
بیا دعا کنیم خدا عمر ابوطالب را زیاد کند! او تنها کسی است که از پیامبر حمایت می کند.

خداوند به پیامبر پسری می دهد. پیامبر نام او را عبداللّه می گذارد و به او علاقه زیادی دارد.
عبداللّه پس از شش ماه بیمار می شود و بعد از چند روز از دنیا می رود. مرگ او برای پیامبر خیلی سخت است، ولی او صبر پیشه می کند.
خبر مرگ عبداللّه باعث خوشحالی دشمنان پیامبر می شود، آنها با خود می گویند: محمّد پسر ندارد و بعد از مرگ او، نام و یادش فراموش خواهد شد!
پیامبر وقتی این سخنان را می شنود هیچ نمی گوید. تا به حال همه پسران پیامبر از دنیا رفته اند.
«عاص» که یکی از بت پرستان است پیامبر را می بیند و به او می گوید: خوشحالم که تو «اَبْتَر» هستی!
اَبْتَر به کسی می گویند که هیچ فرزند پسری ندارد تا نام و یاد او را زنده نگاه دارد.
و خداوند سوره کوثر را بر پیامبر نازل می کند: «إِنَّـآ أَعْطَیْناکَ الْکَوْثَرَ . . . ای محمّد! ما به تو کوثر عطا می کنیم…بدان که دشمن تو اَبْتَر است».
این کوثر چیست که خدا آن را به پیامبر می دهد؟
باید صبر کنیم تا زمان سفر آسمانی پیامبر فرا برسد…۸۸

جبرئیل همراه با دو فرشته دیگر از آسمان آمده اند. آنها می خواهند پیامبر را به اوج آسمان ها ببرند.۸۹
امشب شبی است که پیامبر مهمان عرش خدا می شود، امشب شب معراج پیامبر است.۹۰
سفر آغاز می شود. پیامبر سوار بر اسبی بهشتی می شود و به سوی بیت المقدس می رود.
همه پیامبران خدا در آنجا جمع شده اند، آنها می خواهند پیامبر را ببینند و سخنش را بشنوند.۹۱
ساعتی بعد، پیامبر به آسمان ها می رود، فرشتگان به استقبال او آمده و به او خوش آمد می گویند.۹۲
مدّتی می گذرد، اکنون پیامبر وارد بهشت می شود، بهشتی که خدا برای بندگان خوبش آماده کرده است…
به به ! عجب بوی خوشی می آید !
این بوی خوش از چیست که تمام بهشت را فرا گرفته و بر عطر بهشت، غلبه پیدا کرده است؟
پیامبر مدهوش این بو است. او از جبرئیل سؤل می کند:
ــ این عطر خوش از چیست؟
ــ این بوی سیب است . سیصد هزار سال پیش، خدا سیبی با دست خود آفرید. از آن زمان تاکنون این سؤل برای ما بدون جواب مانده که خدا این سیب را برای چه آفریده است؟
لحظاتی بعد، دسته ای از فرشتگان نزد پیامبر می آیند. آنان همراه خود همان سیب را آورده اند.
آنها رو به پیامبر می کنند و می گویند: ای محمّد ! خداوند این سیب را برای شما فرستاده است.۹۳
آری، پیامبر مهمان خدا است و خدا خودش می داند از مهمان خود چگونه پذیرایی کند. او سیصد هزار سال پیش، هدیه پیامبر خود را آماده کرده است!
به راستی هدف خدا از خلقت آن سیب خوشبو چیست؟
باید صبر کنی تا پیامبر این سیب را تناول کند و از آن سیب، فاطمه(س) خلق شود، آن وقت، رازِ خلقت این سیب را می فهمی.
و چه می دانی فاطمه(س) کیست. او محورِ رضایت خداست.۹۴
فاطمه(س) بویِ بهشت می دهد؛ بوی سیب سرخِ بهشتی!۹۵

ــ خدیجه! من امشب به معراج رفتم و مهمان خدا بودم.
ــ خدا از مهمانش چگونه پذیرایی کرد؟
ــ او به زودی به ما دختری خواهد داد که نامش فاطمه خواهد بود. نسل من از او خواهد بود. نسلی که بسیار بابرکت است.
ــ خدا را شکر.
ــ خدیجه! در همه این سفر، جبرئیل همراه من بود. او در پایان این سفر از من خواسته ای داشت.
ــ خواسته او چه بود؟
ــ از من خواست تا سلام او را به تو برسانم.۹۶

مدّتی می گذرد، دیگر وقت آن است که فاطمه(س) به دنیا بیاید. خدیجه نیاز به کمک دارد.
او کسی را به سراغ زنان قابله می فرستد تا به کمک او بیایند؛ امّا به یاری او نمی آیند.
آنها برای خدیجه چنین پیام می فرستند: خدیجه! چرا با محمّد ازدواج کردی؟ چرا از او حمایت کردی؟ چرا به دین او ایمان آوردی؟ ما به کسی که بت های ما را قبول ندارد کمک نمی کنیم!
خدایا! خدیجه چه کند؟
شب فرا می رسد و تاریکی همه جا را فرا می گیرد. خدیجه تنهایِ تنها، در اتاقش است. او ماجرای زنان مکّه را به پیامبر نمی گوید. او نمی خواهد پیامبر غصّه بخورد.
اکنون خدیجه دست به دعا برمی دارد:
بار خدایا! فقط از تو کمک و یاری می خواهم!

صدایی به گوش خدیجه می رسد:
سلام بر بانو!
خدیجه تعجّب می کند، در این تاریکی شب چه کسانی به دیدار او آمده اند؟
او خوب نگاه می کند، چهار زن را می بیند که در مقابل او ایستاده اند. آنها چقدر نورانی هستند. آنها از کجا آمده اند؟ آیا اهل مکّه هستند؟
یکی از آنها رو به خدیجه می کند و می گوید:
ــ دیگر غصّه نخور! خدا ما را برای یاری تو فرستاده است.
ــ شما کیستید؟
ــ ساره، همسر ابراهیم(ع)؛ آسیه، همسر فرعون؛ مریم، مادر عیسی(ع) و کُلثوم، خواهر موسی(ع).
ــ شما همان چهار زن بهشتی هستید؟
ــ آری. ما امشب مهمان تو و در کنار تو هستیم.۹۷

ساعتی می گذرد، نوری همه آسمان را روشن می کند، بوی بهشت، فضا را پر می کند. فاطمه(س) به دنیا آمده است.
ساره فاطمه(س) را روی دست می گیرد و خدیجه را صدا می زند: بانوی من! این فاطمه است، آیا نمی خواهی او را ببینی؟
خدیجه چشمان خود را باز می کند، فاطمه(س) را می بیند که به روی او لبخند می زند.
فاطمه(س) در آغوش مادر است. مادر او را می بوید و می بوسد.
چهار زن بهشتی با خدیجه خداحافظی می کنند و به آسمان می روند.۹۸
پیامبر وارد اتاق می شود، به یاد شب معراج می افتد، خاطره آن شب برایش زنده می شود:
شب معراج و مهمانی خدا. ماجرای سیب سرخ خدا!
اکنون، پیامبر فاطمه اش را در آغوش می گیرد، فاطمه(س) بویِ بهشت می دهد. صدایی به گوش می رسد:
( إِنَّـآ أَعْطَیْنَـکَ الْکَوْثَرَ ) .
ما به تو کوثر دادیم. فاطمه(س) همان کوثر ماست. ما امشب کوثر خود را به تو دادیم.

آیا به خاطر داری من و تو کجا ایستاده ایم؟
مردم این روزگار، دختران خود را زنده به گور می کنند و این کار را غیرت و مردانگی می دانند!۹۹
هر روز دختران زیادی طعمه جهالت مردان عرب می شوند و هیچ کس به صدای ناله آنها رحم نمی کند.
این مردم، دختران خود را مایه ننگ خود می دانند و با زنده به گور کردن آنها احساس غرور می کنند.
حالا ببین که پیامبر فاطمه اش را چگونه می بوسد و می بوید. او می گوید: هر وقت مشتاق بهشت می شوم، تو را می بوسم!.
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *