حوادث، وقایع، هجرت

پیامبر و ابوطالب در خانه خدیجه

امروز دهم ماه ربیع الأوّل است. ابوطالب همراه با گروهی از زنان و مردان بنی هاشم به سوی خانه خدیجه می روند.۵۲
آیا محمّد(ص) را می بینی؟ او لباس زیبایی بر تن کرده و عطر خوشبویی زده است.
وقتی آنها به در خانه خدیجه می رسند، خدمتگزارانِ خدیجه به آنها خوش آمد می گویند. آنها نیز خوشحالند.
همه واردِ خانه می شوند، و داخل اتاق پذیرایی می نشینند، خدیجه دستور می دهد تا با انواع میوه ها از مهمانان پذیرایی کنند. آن طرف مجلس عموی خدیجه با چند نفر نشسته اند.
اکنون ابوطالب شروع به سخن می کند.
روی سخن او با عموی خدیجه است. گوش کن! او چقدر زیبا سخن می گوید: «ستایش خدایی که ما را از نسل ابراهیم(ع)قرار داد. این برادر زاده ام محمّد است که خوب می دانید در پاکی و درستکاری، هیچ کس به پای او نمی رسد. درست است که دست او از مال دنیا کوتاه است؛ امّا مال دنیا به هیچ کس وفا نمی کند. محمّد جوانی است که دین دارد و این بهره ای بس بزرگ است! امروز محمّد مشتاقِ خدیجه شده و خدیجه هم شیفته اوست. همه می دانیم که خدیجه به سخاوت و پاکدامنی مشهور است. ما به خواستگاری خدیجه آمده ایم».۵۳
همه منتظر هستند تا عموی خدیجه نظر خود را بدهد. ابوطالب به او رو می کند و می گوید:
ــ نظر شما چیست؟
ــ شما می دانید خدیجه، سالار زنان عرب است و برای همین مهریّه او خیلی سنگین است.
ــ مهریّه خدیجه چقدر است؟
ــ ما بیش از هزار سکه طلا می خواهیم!
سکوتی در مجلس حکم فرما می شود. چه کسی می تواند این همه سکّه طلا فراهم کند، اگر همه دارایی ابوطالب و فامیل او را روی هم بگذاری به صد سکّه طلا نمی رسد.
هیچ کس حرف نمی زند، شاید عموی خدیجه عمداً این مبلغ را گفته است تا عروسی سر نگیرد.۵۴
لحظاتی بین شکّ و تردید می گذرد…

ناگهان صدایی از پشت پرده به گوش می رسد: ای ابوطالب! قبول کن! من این مهریّه را می دهم!
این خدیجه است که سکوت مجلس را شکسته است. او در واقع می خواهد با عموی خود سخن بگوید:
ای عمو! اگر می خواهی مهریّه من زیاد باشد و به همه بگویی که مهریّه دختربرادرم از همه دخترهای عرب زیادتر بود، اشکالی ندارد؛ امّا من همه این مهریّه را از مالِ خودم می دهم.
آری، خدیجه این مهریّه سنگین را از ثروت خودش می دهد، تا به حال چه کسی چنین کرده است؟
هیچ چیز نمی تواند مانع تصمیم آسمانی خدیجه شود. او نه تنها بیش از هزار سکّه طلا را به پای محمّد(ص) می ریزد، بلکه می خواهد همه هستی خود را فدای این مرد آسمانی کند.
خدیجه چیزی را می داند که خیلی ها نمی دانند.۵۵
عموی خدیجه می فهمد که عشق خدیجه به محمّد(ص) خیلی بیش از این چیزهاست که او فکر می کرد.
اکنون ابوطالب رو به عموی خدیجه می کند و از او سؤل می کند که آیا به ازدواج محمّد و خدیجه راضی است؟
عموی خدیجه به نشانه رضایت سری تکان می دهد. صدای هلهله و شادی فضا را پر می کند. لبخند بر چهره همه می نشیند. خطبه عقد خوانده می شود و محمّد(ص) و خدیجه(س)، زن و شوهر می شوند.۵۶
اکنون خدیجه مَیسِره را صدا می زند از او می خواهد تا مقدّمات جشن بزرگی را فراهم کند و چندین شتر را بکشد و با گوشت آن، غذای زیادی تهیّه کند.
باید همه مردم مکّه به این جشن دعوت بشوند.

اکنون دیگر وقت آن است تا محمّد(ص) نزد خدیجه برود، خدیجه و صَفیّه و دیگر زنان در پشت پرده نشسته اند. محمّد(ص) از جا برمی خیزد و نزد خدیجه می رود.
صَفیّه و دیگر زنان از آنجا می روند تا این عروس و داماد تنها باشند.
قلب خدیجه به تندی می تپد، چگونه باور کند، همان کسی که سال ها در انتظارش بود، اکنون همسر اوست و کنارش نشسته است.
اشک شوق در چشمان خدیجه حلقه می زند. او نمی داند چه بگوید، صدایش می لرزد و می گوید:
آقای من!
مرا به کنیزی خودت قبول کن!

خدیجه از مَیسِره می خواهد تا خدمتگزاران هر چه زودتر بر دایره عروسی بزنند. بعد از لحظاتی، عدّه ای دایره را در دست گرفته و شروع به زدن آن می کنند.۵۷
آیا دوست داری بدانی چرا خدیجه این دستور را داد؟
در این روزگار، دفتر ثبت ازدواج که وجود ندارد. هرگاه عقدی در خانه ای صورت می گیرد، اهل آن خانه دایره می زنند. دایره، طبل کوچکی است که با انگشتان به روی آن می زنند و به آن «دَف» هم می گویند.
آنها با این کار به همه اعلام می کنند که در این خانه ازدواجی صورت گرفته است.
ای مردم! بدانید از این لحظه به بعد، محمّد(ص) و خدیجه، زن و شوهر هستند!
در فرهنگ این مردم، ازدواج این گونه اعلامِ عمومی می شود.
نگاه کن! زنان مکّه از خانه ها بیرون آمده اند و می خواهند بدانند که صدا از کجا می آید. جلو می آیند تا به خانه خدیجه می رسند. آنها با خود می گویند که سرانجام خدیجه شوهر کرد.
شوهر او کیست؟
آیا با ابوسفیان ازدواج کرد یا با شاه یمن؟
نه، او با محمّد ازدواج کرده است!
همه، انگشت تعجّب به دهان می گیرند، آخر چگونه چنین چیزی ممکن است!
نکند این خبر دروغ باشد؟
نه، مگر صدای دایره ها را نمی شنوی؟

خبر به گوش ابوسفیان می رسد. او یکی از خواستگاران خدیجه بود و اکنون از شنیدن این خبر ناراحت شده است. آتش کینه و حسادت در دل او می نشیند. او فقط به دشمنی می اندیشد.۵۸
او با خود می گوید: آخر چگونه ممکن است خدیجه به من جواب رد بدهد و با محمّد ازدواج کند؟ محمّد که تا دیروز کارگر او بود. او چرا این کار را کرد؟
ابوسفیان یکی را می فرستد تا از خانه خدیجه خبر بیاورد. او می خواهد بداند که چه کسی واسطه این ازدواج بوده و مهریّه خدیجه چقدر بوده است.
ساعتی بعد به او خبر می دهند که مهریّه خدیجه بیش از هزار سکّه طلا بوده است و محمّد(ص) همه آن را نقداً پرداخت کرده است.
به راستی او این همه پول را از کجا آورده است؟
او هر چه فکر می کند به نتیجه ای نمی رسد. نکند ابوطالب گنجی پیدا کرده و آن را به محمّد(ص) داده است؟

ابوسفیان با خود فکر می کند خوب است نزد ابوجهل بروم، حتماً او از این ماجرا خبر دارد.
وقتی ابوسفیان با ابوجهل سخن می گوید، او هم تعجّب می کند. آخر محمّد(ص) این همه پول را از کجا آورده است؟
ابوجهل به ابوسفیان می گوید: حوصله کن! من به زودی از ماجرا با خبر می شوم.
سرانجام ابوجهل می فهمد پول مهریّه را خود خدیجه داده است. او نزد ابوطالب می آید و می گوید: ما تا به حال ندیده بودیم که عروس برای داماد مهریّه پرداخت کند.۵۹
ابوطالب از این سخن ابوجهل ناراحت می شود و می گوید: اگر شما هم به درستکاری محمّد بودید، هیچ مهریّه ای از شما نمی گرفتند.۶۰

مردم دسته دسته به خانه خدیجه می آیند، تا ساعتی دیگر جشن بزرگی برپا خواهد شد.۶۱
ابوطالب هم برای محمّد(ص) لباسی زیبا و نو تهیّه می کند. وقتی او این لباس را به تن می کند زیباتر به نظر می آید.۶۲
همه مهمانان آمده اند. آنها با انواع میوه ها پذیرایی می شوند. در میان این جمعیّت، ابن غَنْم را می بینم. او یکی از شاعران معروف است.
او همانطور که مشغول خوردن میوه و شیرینی است با خود می گوید: خوشا به حال تو ای خدیجه که همسر بهترین مرد روزگار شده ای!
بعد از لحظه ای او حس زیبایی را در خود می یابد و می خواهد شعری بسراید.
او از ابوطالب اجازه می گیرد و سپس از جا برمی خیزد و چنین می گوید:«هَنیئاً مَریئاً یا خَدیجَهُ قَدْ جَرَتْ/لَکِ الطَّیْرُ فی ما کانَ مِنْکَ بِأَسْعَدِ… ای خدیجه! خوشا به حال تو که امروز پرنده خوشبختی بالای سر تو پرواز می کند. تو با خوب ترین مرد روزگار ازدواج کرده ای. همه می دانند که هیچ کس در خوبی و کمال به محمّد نمی رسد».
این شعر برای همیشه در تاریخ خواهد ماند و رازِ انتخاب خدیجه را برای همه بیان خواهد کرد.۶۳

پاسی از شب گذشته است. مهمانان شام خورده اند و همه به خانه های خود رفته اند.
اکنون دیگر وقت خداحافظی است. ابوطالب از جا برمی خیزد تا به خانه خود برود، محمّد(ص) نیز می خواهد همراه او برود.
رسم است که باید داماد خانه ای تهیّه کند و بعد از آن عروس را به خانه خود ببرد؛ امّا محمّد(ص) که خانه ای ندارد، او از کودکی در خانه عمویش بوده است. باید به او فرصت داد تا خانه ای تهیّه کند و همسر خود را با مراسمی به خانه خود ببرد.
محمّد(ص) برای خداحافظی نزد خدیجه می رود و می گوید:
ــ همسرم! با من کاری نداری؟ من دارم می روم.
ــ آقای من! کجا می روی؟
ــ به خانه عمویم، ابوطالب.
ــ مگر نمی دانی که خانه من، خانه توست و من کنیز تو هستم؟
محمّد(ص) نگاهی به خدیجه می کند و چشمان اشک آلودش را می بیند. او می فهمد خدیجه از روی تعارف سخن نمی گوید.
آری، خدیجه همه هستی خود را به پای همسرش ریخته است. او دیگر این خانه را خانه خودش نمی داند.
و این چنین است که محمّد(ص) کنار خدیجه می ماند و زندگی پر خیر و برکت آنها آغاز می شود.۶۴
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *