حوادث، وقایع، هجرت

پیامبر در غار حرا در ماه رجب

همه مردم در جهل و نادانی به سر می برند و به پرستش بت ها مشغول هستند.
عدّه ای هم از جهل آنان سوء استفاده کرده و ثروت آنها را به یغما می برند.
افسوس! شهر مکّه که باید پرچم دار توحید باشد، خانه بت ها شده است.
محمّد(ص) به فکر نابودی همه بت ها است. او در آرزوی روزی است که فریاد بلندِ توحید در مکّه طنین انداز شود.
او در ماه رجب به غار حِرا می رود و در آنجا به عبادت خدا مشغول می شود. غار حِرا در بالای کوه بلندی است که در بیرون از شهر قرار دارد و اگر بخواهی به این غار برسی، یک ساعت وقت نیاز داری تا از کوه بالا بروی.۶۵
پیامبر غار را انتخاب کرده است تا از همه سیاهی های این روزگار به دور باشد.
خدیجه هر روز از خانه حرکت می کند و به پایِ این کوه می آید و از آن بالا می رود تا آب و غذا به محمّد(ص) برساند.
خدیجه می تواند کسی را برای این کار بفرستد؛ امّا این کار را نمی کند، او می خواهد به این بهانه همسرش را ببیند.

وقتی که ماه رجب تمام می شود محمّد(ص) به شهر باز می گردد و به زندگی معمولی خود مشغول می شود.
خدا پسری به محمّد(ص) و خدیجه می دهد. آنها نام او را قاسم می گذارند. آنها کودکِ خود را صمیمانه دوست می دارند.
بعد از مدّتی، قاسم بیمار می شود و از دنیا می رود. مرگ قاسم برای آنها بسیار سخت است، ولی آنها در این مصیبت صبر می کنند. خدا امانتی به آنها داده بود و اکنون آن را پس گرفته است.
چند روز از مرگ قاسم می گذرد، محمّد(ص) وارد خانه می شود، می بیند که خدیجه گریه می کند. محمّد(ص) کنار او می رود و می پرسد:
ــ همسرم! چرا گریه می کنی؟
ــ به یاد فرزندمان قاسم افتادم، اکنون شیر از سینه ام جاری شده است. کاش او زنده بود…
ــ ای خدیجه! تو در روز قیامت قاسم را خواهی دید که به سراغ تو خواهد آمد و دست تو را خواهد گرفت و به بهشت خواهد برد.
با این سخن، خدیجه آرام می شود.۶۶

از زندگی مشترک محمّد(ص) و خدیجه چند سال گذشته است. به خدیجه خبر می رسد اتفاق عجیبی افتاده است، دیوار کعبه شکافته شده است و همسر ابوطالب، فاطمه بنت اسد وارد کعبه شده و دوباره دیوار بسته شده است.
با شنیدن این خبر همه مردم مکّه به سوی کعبه می آیند، هر کاری می کنند نمی توانند در کعبه را باز کنند. همه در تعجّب هستند. چاره ای نیست باید صبر کرد.
سه روز می گذرد، بار دیگر دیوار کعبه شکافته می شود و فاطمه بنت اسد بیرون می آید. مردم نگاه به دست او می کنند، نوزادی را می بینند که ماه در مقابل رخ زیبایش شرمسار است.
همه هجوم می آورند تا این نوزاد را ببینند. در این میان ابوطالب می آید و فرزندش را در آغوش می گیرد.
فاطمه به ابوطالب می گوید: گفته اند که نام او را «علی» بگذاریم.
ابوطالب به روی همسرش لبخندی می زند و فرزندش را «علی» نام می نهد.۶۷
آری، کعبه سال ها از این که بت خانه شده بود به خدا شکایت داشت، اکنون خدا علی(ع) را در این خانه مهمان کرده است. او همان کسی است که بر دوش آخرین پیامبر خدا، همه بت ها را خواهد شکست!
ساعتی می گذرد، محمّد(ص) به خانه ابوطالب آمده است او علی(ع) را در آغوش می گیرد…

چند سال می گذرد. علی(ع) به شش سالگی می رسد. در مکّه قحطی می شود. ابوطالب که فرزندان زیادی دارد در شرایط سختی قرار می گیرد. پیامبر تصمیم می گیرد که علی(ع) را به خانه خود بیاورد تا این گونه به عموی خود، ابوطالب کمکی کرده باشد.
ابوطالب با این پیشنهاد محمّد(ص) موافقت می کند، او می داند که در تمام دنیا، هیچ کس برای تربیت علی(ع) بهتر از محمّد(ص)نیست.
این گونه است که علی(ع) به خانه محمّد(ص) می آید. روزها و شب ها او همراه محمّد(ص) است.
خدیجه که فرزندش، قاسم را از دست داده است، اکنون برای علی(ع) مادری می کند. آیا مادری مهربان تر از خدیجه سراغ داری؟۶۸

محمّد(ص) در آستانه چهل سالگی است و او با فرارسیدن ماه رجب، مثل هر سال به غار حِرا می رود.
او در کتاب طبیعت، چیزهایی را می خواند که هیچ کس به آن توجّه ندارد: ستارگان که همچون چراغ هایی بر آسمان شب می درخشند، سپیده صبح از دل شب طلوع می کند، مهتاب که همه جا را با نور خود روشن می کند و…
این ها نشانه هایی از خدا است که با زبان بی زبانی با محمّد(ص) سخن می گویند.۶۹
امسال هم مثل سال های قبل، خدیجه برای محمّد(ص) آب و غذا می برد، از مکّه تا غار حِرا حدود ده کیلومتر است. خدیجه به عشق دیدن همسرش این راه را طی می کند. تازه وقتی او به پای کوه می رسد باید تا قلّه کوه بالا برود.
علی هم همراه خدیجه می آید، او هم می خواهد محمّد(ص) را ببیند. کوزه آب در دست علی(ع) است و غذا در دست خدیجه.۷۰

ــ این همه راه را برای چه آمدی؟
ــ آقای من! چرا چنین می گویی؟
ــ در این آفتاب سوزان اذیّت می شوی. کاش کسی را پیدا می کردی که این آب و غذا را اینجا بیاورد.
ــ آیا می خواهی مرا از دیدارت محروم کنی؟
ــ تو که می دانی من از دیدار تو چقدر خوشحال می شوم.
ــ پس اجازه بده خودِ من، آب و غذا برایت بیاورم.
محمّد(ص) لبخندی می زند، قلب خدیجه شاد می شود، گویی که بهشت را به خدیجه داده اند.

شب بیست و هفتم ماه رجب است، محمّد(ص) در غار حِرا مشغول عبادت است و با خدای خود راز و نیاز می کند.۷۱
محمّد(ص) از شکاف غار به بیرون نگاه می کند، امشب از ماه خبری نیست. همه جا غرق تاریکی است. نسیمی می وزد، هوا قدری خنک می شود.
فقط سکوت است و سکوت!
ناگهان در آسمان نوری آشکار می شود، گویی اتّفاق بزرگی در راه است…
آن نور نزدیک و نزدیک تر می شود، از میان آن نور، مردی که از جنس نور است، ظاهر می شود و می گوید:
ــ ای محمّد بخوان!
ــ چه بخوانم؟
ــ نام خدای خود را بخوان!
ــ نام او را چگونه بخوانم؟
ــ ( اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ. . . ) ؛ بخوان به نام آن خدایی که همه هستی را آفرید، انسان را آفرید، بخوان که خدای تو از همه بهتر است.
و اکنون محمّد(ص) می خواند…۷۲

آن نور به سوی آسمان می رود و بار دیگر سکوت و تاریکی همه جا را فرا می گیرد.
محمّد(ص) در وجودِ خود، گرمایی می یابد، گویی که آتشی در درونش افروخته باشند. او سر به سجده می برد و با خدای خویش سخن می گوید.
اکنون او از جای برمی خیزد، عبای خود را بر دوش می اندازد و به راه می افتد. او کجا می خواهد برود؟
او هر سال تا پایان ماه رجب در این غار می ماند؛ امّا امشب او دیگر نمی تواند اینجا بماند.
آن صدای آسمانی محمّد(ص) را دگرگون کرده است، او می خواهد نزد خدیجه برود، فقط خدیجه است که می تواند در این لحظه به او کمک کند.
محمّد(ص) از کوه پایین می آید، گویا همه هستی به او سلام می کنند: «سلام بر تو ای رسول خدا».۷۳
بار دیگر آن نور آسمانی را می بیند که با او سخن می گوید: «ای محمّد! تو پیامبر خدایی و من جبرئیل هستم!».۷۴

محمّد(ص) آرام آرام، دردمند و خسته به سوی خانه می رود، سرش درد گرفته و دهانش خشک شده است. گویا بزرگ ترین امانت هستی را بر دوش خود می یابد.
او برگزیده آسمان است و باید مردم را به سوی نور ببرد، مردمی را که در تاریکی و پلیدی ها غرق شده و به عبادت سنگ ها رو آورده اند.
راه زیادی تا خانه مانده است، کاش این راه مقداری کوتاه تر بود!
کاش خدیجه کنارش بود و او را یاری می کرد!

تو از خواب می پری. نمی دانی چه شده است. خیلی نگران هستی.
به دلت افتاده است که همسرت، محمّد(ص) تو را به یاری می خواند.
نکند برای او اتّفاقی افتاده باشد؟
او تنهای تنها در آن بالای کوه چه می کند؟
برمی خیزی و دست هایت را به سوی آسمان می گیری و می گویی: ای خدایِ ابراهیم! خدیجه تو را می خواند، همسرم را یاری کن!
ساعتی می گذرد و تو هنوز دعا می کنی. ناگهان صدای در خانه به گوش می رسد.
در این وقت شب چه کسی در خانه تو را می کوبد؟
این صدای کوبیدن در برایت آشناست. فقط محمّد(ص) در را این گونه می کوبد.
لبخندی می زنی و به سوی در می روی و آن را باز می کنی. محمّد(ص) را می بینی که به تو سلام می کند، جوابش را می دهی.
چرا محمّد(ص) این چنین بی رمق است؟ چرا بدنش گرمِ گرم است؟
دست او را می گیری و به سوی اتاق می بری. او در بستر خود قرار می گیرد.
تو کنارش می نشینی و دستی بر پیشانیش می کشی. محمّد(ص) هم به تو نگاه می کند. او در کنار تو آرام می گیرد.
تو امشب تنها پناه محمّد(ص) هستی!
تو همیشه آرامش را به محمّد(ص) هدیه می کنی.
او در کنار تو به خواب می رود، در بالای سر او می نشینی، به چهره زرد او نگاه می کنی. نمی دانی چه شده است.
افسوس که محمّد(ص) توان سخن گفتن نداشت وگرنه برای تو می گفت که چه شده است. فردا او همه چیز را برای تو می گوید. تو محرم راز محمّد(ص) هستی!
دلت گواهی می دهد که اتفاق خوبی افتاده است.

مرا بپوشان!
چشمانت را باز می کنی. می بینی که صبح شده است و آفتاب بالا آمده است.
تو همان طور که کنار محمّد(ص) نشسته بودی، به خواب رفته ای. این محمّد(ص) است که تو را صدا می زند: مرا بپوشان!۷۵
گویا تب و لرز به سراغ او آمده است، برمی خیزی و محمّد(ص) را با عبایی پشمین می پوشانی. محمّد(ص) هنوز می لرزد، دست او را در دست می گیری. بعد از لحظاتی بار دیگر خواب به چشمان محمّد(ص) می آید.
صدای در به گوش می رسد، از جا برمی خیزی. و در را باز می کنی و علی(ع) را می بینی. او به تو می گوید:
ــ آمده ام تا آب و غذا را به غار حِرا ببریم.
ــ امروز لازم نیست به آنجا برویم.
ــ برای چه؟
ــ محمّد اینجاست. او دیشب به خانه برگشته است.
وقتی علی(ع) این را می شنود، خیلی خوشحال می شود. او وارد اتاق می شود، و می بیند که محمّد(ص) در خواب است.

برخیز! ای که عبا به خود پیچیده ای! برخیز!
برخیز و مردم را آگاه کن!
خدای خود را به بزرگی یاد کن!
این صدای جبرئیل است که به گوش محمّد(ص) می رسد. ناگهان از جابرمی خیزد، دیگر از آن تب و لرز هیچ خبری نیست.۷۶
خداوند در وجود او ظرفیت زیادی قرار داده است، او دیگر آماده است تا وظیفه خود را انجام داده و مردم را از خواب غفلت بیدار کند.
محمّد(ص) نگاهی به اطراف می کند، خدیجه(س) و علی(ع) را کنار خود می بیند، به آنها سلام می کند و می گوید: جبرئیل بر من نازل شد و قرآن را برای من خواند. اکنون من پیامبر خدا هستم. بگویید: لا إله إلاّ اللّه، محمّد رسول اللّه!
علی(ع) و خدیجه بار دیگر ایمان خود را به نبوّت محمّد(ص) آشکار می کنند.
آری، علی(ع) اوّلین مرد مسلمان و خدیجه(س) اوّلین زن مسلمان است.۷۷
خدیجه رو به محمّد(ص) می کند و می گوید: من از خیلی وقت پیش این را می دانستم و همیشه منتظر چنین روزی بودم.۷۸
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *