حوادث، وقایع، هجرت

نقشه ترور پیامبر توسط سران مشرکان

ــ تا دختران خدا بر ما غضب نکرده اند جلوی این دیوانه را بگیرید!
ــ تا چه وقت می خواهید دست روی دست بگذارید و به محمّد فرصت بدهید؟
ــ همه شکنجه ها و کشتارها نتیجه عکس داد و باعث شد تا گروهی از جوانان به محمّد بپیوندند.
ــ باید هر چه سریع تر محمّد را به قتل برسانیم. این تنها راه ماست.
ــ تا زمانی که ابوطالب هست نمی توانیم محمّد را به قتل برسانیم. باید فکر دیگری بکنیم.
این سخنان بزرگان مکّه است که دور هم جمع شده اند و به فکر چاره هستند.
ساعتی می گذرد. آنها به این نتیجه می رسند: باید خاندان بنی هاشم را زیر فشار گرسنگی قرار بدهیم تا خودِ آنها، محمّد را تحویل بدهند؛ به همین دلیل، از امروز هرگونه خرید و فروش با آنها جرم بوده و مجازات سنگین دارد.
یکی از میان جمعیّت می گوید: ما باید هم پیمان شویم که هر کس به محمّد دسترسی پیدا کرد، او را به قتل برساند.
همه با این نظر هم موافقت می کنند. قلم و کاغذی می آورند و مصوّبات جلسه امروز را می نویسند. سپس همه، آن را مهر کرده و آن را در کعبه قرار می دهند.
آری، از این لحظه به بعد، قتل پیامبر جنبه قانونی پیدا می کند و همه برای اجرای این قانون با یکدیگر هم پیمان شده اند.
اکنون گروهی مأمور می شوند تا کنار دروازه شهر مکّه مستقر شوند و به همه تاجران خبر دهند که خرید و فروش با مسلمانان جرم است. دیگر هیچ تاجری حق ندارد با مسلمانان تجارت کند.
اکنون همه به فکر قتل پیامبر هستند، آنها می خواهند در اوّلین فرصت زمین را به خون او رنگین کنند.۱۰۷

پیامبر در خانه ابوطالب است، عدّه ای از مسلمانان هم اینجا هستند. ابوطالب به فکر دفاع از پیامبر است. او به خوبی می داند که الان اسلام سخت ترین مرحله را پیش رو دارد.
وقتی همه بزرگان مکّه با هم، پیمان بسته اند، دیگر به این سادگی ها نمی توان این پیمان را شکست. عرب سرش را می دهد ولی زیر قول خودش نمی زند!!
ابوطالب می داند که این بار بزرگان مکّه با تمام توان به جنگ با پیامبر آمده اند و آنها می خواهند هر طور شده پیامبر را به قتل برسانند.
امروز ابوطالب به عهد و پیمانی که با پدرش عبد المطلب بسته است، عمل می کند.
درست است که دشمنان با تمام نیرو به میدان آمده اند؛ امّا ابوطالب نیز به مقابله آنها آمده است.
آیا آن کوه بلند را در شرق کعبه می بینی؟ کنار آن کوه، شِعْب ابوطالب است.
شِعْب به شکافِ بین دو کوه گفته می شود. ابوطالب دستور داه تا یاران پیامبر به آنجا منتقل شوند.
حتماً می خواهی بدانی چرا ابوطالب چنین تصمیمی گرفته است؟
بت پرستان تصمیم دارند تا محمّد(ص) را به قتل برسانند، تعداد نیروهای آنها خیلی زیاد است ولی تعداد مسلمانان بسیار کم!
ممکن است بت پرستان از چهار سمت به خانه پیامبر هجوم بیاورند و در این صورت مسلمانان نمی توانند به خوبی از محمّد(ص) دفاع کنند. ولی وقتی که پیامبر در شِعْب باشد، سه طرف او را کوه فرا گرفته و بت پرستان فقط می توانند از روبرو حمله کنند.۱۰۸
شِعْب در واقع یک سنگر طبیعی است که دشمن نمی تواند از چپ و راست و پشتِ سر حمله کند.

مسلمانان به شِعْب منتقل شده اند. هوای شِعْب در تابستان خیلی گرم است! گرما بیداد می کند؛ امّا برای دفاع از پیامبر باید همه سختی ها را تحمّل کرد.
نگاه کن! خدیجه هم که تا امروز در خانه مجلّل خود زندگی می کرد به شِعْب آمده است، به راستی که او چه همسر فداکاری است!
اکنون پیامبر و یاران او در شِعْب هستند. همه به صورت منظّم کنار ورودی شِعْب نگهبانی می دهند.
هر کس ساعتی از شبانه روز را نگهبانی می دهد، نگهبانان شِعْب با شمشیرهای برهنه هر رفت و آمدی را کنترل می کنند تا مبادا خطری پیامبر را تهدید کند.
ابوطالب همه امور را در شِعْب مدیریّت می کند، او همه سختی ها را برای دفاع از پیامبر به جان خریده است.۱۰۹
بت پرستان منتظر هستند تا ذخیره غذایی مسلمانان تمام شود. آنها با خود می گویند: به زودی گرسنگی به سراغ مسلمانان می آید و آنها برای نجات از مرگ، محمّد را تحویل ما خواهند داد. وقتی صدای گرسنگی بچّه های کوچک بلند شود، آن وقت روز مرگ محمّد فرا خواهد رسید.
مدّتی باید صبر کرد…

رهبران مکّه خیال می کنند که همین روزها ذخیره غذایی یاران پیامبر تمام می شود زیرا هیچ تاجری نمی تواند با آنان خرید و فروش کند.۱۱۰
به زودی مسلمانان برای نجات از مرگ خود و بچّه هایشان، پیامبر را تحویل خواهند داد و آن وقت آنها پیامبر را اعدام خواهند کرد.
آری، بعد از این دیگر هیچ کس جرأت نخواهد کرد بت پرستی را خرافه بخواند!
چند روز می گذرد و هیچ خبری از مسلمانان نمی شود، آنها در شِعْب ابوطالب به زندگی خود ادامه می دهند.
رهبران مکّه خیلی تعجّب کرده اند. نمی دانند چه شده است. آنها از خود سؤل می کنند: چرا نقشه آنها با شکست روبرو شده است؟

بت پرستان تو را خوب نشناخته اند، ای خدیجه!
آنها نمی دانند که امروز تو با تمام هستی خود به میدانِ مبارزه آمده ای.
چه کسی می داند که تو از سال ها پیش به فکر امروز بودی. هنوز هیچ خبری از اسلام نبود که تو در انتظار ظهور آخرین پیامبر بودی.
در آن روز به تجارت پرداختی و ثروت زیادی جمع کردی، سکّه های طلای تو از همه بیشتر شد. آن روز برای امروز سرمایه می اندوختی!
امروز همه سکّه های طلای خود را به میدان آورده ای!
رهبران مکّه مسلمانان را در محاصره اقتصادی قرار داده اند تا بتوانند به پیامبر دسترسی پیدا کنند؛ امّا آنها تو را فراموش کرده بودند.۱۱۱
تو فرمانده این جنگ اقتصادی هستی و پیروز این میدان!
تو خدیجه ای!

بت پرستان چند نگهبان را استخدام کرده اند تا مواظب باشند هیچ بار شتری به شِعْب ابوطالب نرود. نگهبانان به صورت منظّم عوض می شوند، هر کدام از آنها هشت ساعت در روز نگهبانی می دهد. هوا ابری است و همه جا تاریک!
دو نگهبان با شمشیر در آنجا ایستاده اند. صدایی به گوش می رسد. یک سیاهی به این سو می آید:
ــ کیستی؟
ــ غریبه نیستم. من یکی از جوانان این شهر هستم.
ــ اینجا چه می خواهی؟
ــ من یک سؤلی از شما دارم.
ــ چه سؤلی؟
ــ شما ماهی چقدر حقوق می گیرید؟
ــ بزرگان قریش به ما در یک ماه یک سکّه طلا می دهند.
ــ شما امشب می توانید صد سکّه طلا کاسبی کنید. حقوق هشت سال نگهبانی را همین امشب بگیرید.
ــ چگونه؟
ــ فقط یک لحظه چشمان خود را ببندید. می فهمید چه می گویم.
ــ یعنی ما یک لحظه چیزی نبینیم.
ــ آری، فقط یک لحظه.
سیاهی نزدیک تر می شود و در تاریکی شب روی دست هر کدام از آنها یک کیسه کوچک می گذارد و می گوید:
ــ در هر کدام از این کیسه ها صد سکّه طلا است.
ــ فقط هر کاری می خواهی بکنی، سریع باش!
در تاریکی شب، آن سیاهی به سرعت دور می شود و بعد از لحظاتی، شتری با بار گندم و خرما نزدیک می شود.
آن دو نگهبان چشم های خود را می بندند و شتر عبور می کند…

ــ آن جوان را می بینی، تا دیروز آه نداشت که با ناله سودا کند، حالا چه زندگی خوبی برای خود درست کرده است!
ــ شنیده ام گران ترین اسب عربی را هم برای خود خریده است و قرار است به خواستگاری بهترین دختر مکّه برود.
ــ نمی دانم او این همه پول را از کجا به دست آورده است، نکند او گنجی پیدا کرده است؟
این روزها این سخنان در شهر مکّه زیاد شنیده می شود. مردم می بینند که گروهی به صورت ناگهانی به پول زیادی رسیده اند. هیچ کس نمی داند که آنها این پول را از کجا آورده اند.
حتماً به یاد داری که رهبران مکّه، خرید و فروش با مسلمانان را ممنوع کرده اند و دیگر هیچ تاجری حق ندارد با مسلمانان معامله ای بکند.
این گروه نزد تاجران می روند و گندم و خرما و غیره را از آنها خریداری می کنند.
آنها بار خرما و گندم می خرند و به صورت قاچاق به خدیجه می فروشند. آنها بازار سیاه درست کرده اند و هر بار آذوغه را به صد برابر قیمت آن، به خدیجه می فروشند!
چه کاسبی از این بهتر می توان پیدا کرد؟
البته این کار بسیار خطرناکی است. قاچاق گندم و خرما به شِعْب مجازات سختی دارد؛ امّا وسوسه پول، آنها را رها نمی کند. ره صد ساله را می توان در یک شب رفت!
آری، این همان جنگ اقتصادی است که خدیجه فرمانده آن است، او با همه ثروت خود به میدان مبارزه آمده است.
خدیجه می داند که جوانان مکّه همه بت پرستند و دشمن اسلام؛ امّا وقتی بوی پول به مشامشان برسد خیلی از مسائل را فراموش می کنند.
تا ثروت خدیجه هست هیچ کس گرسنگی نخواهد کشید و گریه هیچ کودکی بلند نخواهد شد.
آری، تاریخ فراموش نخواهد کرد که اگر ثروت خدیجه نبود از اسلام هیچ خبری نبود.
اسلام که بهترین دین خداست، مدیون خدیجه است.

نگاه کنید!
خدیجه مرا ببینید!
ببینید که او چگونه دین مرا یاری می کند!
من خدای زمین و آسمان ها هستم و به خدیجه مباهات می کنم.۱۱۲
ای جبرئیل!
برخیز و شتاب کن!
نزد محمّد برو و به او بگو که من خدیجه را دوست دارم.
سلام مرا به خدیجه برسان.۱۱۳
من خدیجه را می شناختم و برای همین بود که او را مادر همه خوبی ها نمودم.
خدیجه، مادر فاطمه است، فاطمه گل سرسبد هستی من است…

سه سال است که مسلمانان در محاصره هستند. رهبران مکّه باور نمی کردند که این نقشه هم بی نتیجه بماند.
اکنون همه آنها منتظر هستند تا ثروت خدیجه تمام شود.
آنها با خود می گویند که ثروت خدیجه هر قدر زیاد هم باشد، سرانجام تمام می شود؛ آن وقت است که در شِعْب ابوطالب گرسنگی بیداد خواهد کرد و مسلمانان مجبور خواهند شد محمّد را تسلیم کنند.
خدیجه همه ثروت خود را در راه اسلام خرج کرد. دیگر از ثروت او چیز زیادی باقی نمانده است.
امشب، این آخرین بار شتری است که وارد شِعْب می شود، دیگر برای خدیجه هیچ پولی نمانده است.
مدّتی می گذرد…صدای گریه کودکان گرسنه به آسمان می رود، وضعیّت شِعْب بحرانی می شود.۱۱۴
خدایا! خودت کمک کن!
خدیجه به یکی از اقوام خود پیام می فرستد و از او می خواهد تا مقداری خرما و گندم برای مسلمانان بفرستد و او با زحمت زیاد این کار را می کند.
غذا جیره بندی می شود، بیشتر به کودکان رسیدگی می شود. ۱۱۵

خدیجه گرسنگی را تحمّل می کند و سهم خود را به دیگران می دهد. فاطمه که اکنون چند سال دارد ایثار و فداکاری را از مادر می آموزد.
او می بیند که مادر غذای خود را به دیگران می دهد و خود گرسنه می ماند.
من خیلی نگران حال خدیجه هستم. او روز به روز ضعیف تر می شود، نکند او بیمار بشود، آخر یک بدن چقدر طاقت دارد گرسنگی را تحمّل کند؟ ولی خدیجه نمی تواند ببیند که بچّه ها و کودکان در گرسنگی باشند، او غذای خود را به آنها می دهد و نمی گذارد هیچ کس از این ماجرا با خبر شود.
روزهای سختی است. رهبران مکّه خیلی خوشحال هستند، آنها پیش بینی می کنند که به زودی کار مسلمانان تمام است و آنها مجبور خواهند شد محمّد را تحویل دهند. اگر آنها این کار را نکنند همه آنها از گرسنگی خواهند مرد.
به راستی سرنوشت مسلمانان چه خواهد شد؟
وعده خدا نزدیک است.
درست است که مسلمانان سختی های زیادی کشیدند ولی آنها دست از یاری حق برنداشتند.
آنها ثابت کردند که اسلام را برای نان و پول نمی خواهند. آنها برای اسلام از نان و پول گذشتند و گرسنگی کشیدند.
خدا خودش وعده داده است که اهل ایمان را یاری کند.
به زودی وعده خدا فرا می رسد…
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *