حوادث، وقایع، هجرت

عشق حضرت خدیجه نسبت به پیامبر

چند روز می گذرد و خدیجه در قلب خود احساس خوبی نسبت به محمّد(ص) پیدا می کند. او نمی تواند این احساس خود را به زبان بیاورد. قلب او جایگاه عشق مقدّسی شده است.
خدیجه شنیده است که ابوطالب در جستجوی همسری نجیب برای محمّد(ص) است. خدیجه با خود فکر می کند که چقدر خوب بود محمّد(ص) به خواستگاری او می آمد.
آیا او می تواند این عشق را به کسی بگوید؟
نه، اگر مردم این مطلب را بفهمند، چه خواهند گفت؟
خدیجه! تو دیوانه شده ای؟ آخر تو که خواستگارانی چون شاه یمن داری، چرا می خواهی همسر محمّد(ص) بشوی؟ آیا فراموش کرده ای که او تا دیروز کارگر تو بوده است؟
مگر او از مال دنیا چه دارد؟
همه سرمایه او تا چندی قبل، یک چوب دستی بود که با آن چوپانی می کرد. او فقط دو شتر دارد که آنها را خود تو به عنوان مزد به او داده ای.
آخر چه شد که تو ملکه یمن بودن را رها کردی و حالا می خواهی با یک چوپان ازدواج کنی.
این ها سخنانی است که مردم به خدیجه خواهند گفت.
خدیجه با خود فکر می کند…

شب ها که همه مردم به خواب می روند، خدیجه بیدار است. او که سال ها در انتظار پیامبر موعود بوده است، اکنون گمشده خود را یافته است.
خدیجه می داند که وقتی محمّد(ص) رسالت خود را آشکار کند، این مردم بت پرست او را اذیّت و آزار خواهند کرد.
زندگی با محمّد(ص) پر از دغدغه های بزرگ است، این زندگی سراسر، مبارزه با بت ها و طاغوت های زمان است.
هر کس جای خدیجه باشد به زندگی راحت خود فکر می کند. مگر او چه چیزی کم دارد؟ ثروت فراوانی دارد و بهترین خانه این شهر از آنِ اوست.
او این همه خواستگارِ ثروتمند دارد. کافی است به یکی از آنها جواب مثبت بدهد. او می تواند زندگی راحتی داشته باشد.
همه این ها درست است؛ امّا دل خدیجه به دنبال چیز دیگری است.

خدایا! راز خود را با که بگویم؟ آیا کسی حرف مرا خواهد فهمید؟ آیا کسی مرا باور خواهد کرد؟
من فقط به خاطر تو می خواهم با محمّد(ص) ازدواج کنم، پس خودت کمکم کن! خودت یاریم کن!
تو بر هر کاری توانا هستی. تو می توانی مرا به او برسانی. تو می توانی دل او را به من متمایل کنی.
خدایا! من اکنون به کمک تو نیاز دارم. من هیچ کسی را غیر از تو ندارم…
آفتاب سوزانِ مکّه بیداد می کند. اکنون اطراف کعبه خلوت است و خدیجه می تواند برای طواف برود.
او بر جای دست ابراهیم(ع) بوسه می زند و سپس پرده کعبه را می گیرد و با خدای خویش سخن می گوید. اشک او جاری می شود…
خدیجه با چشمانی که دیگر قرمز شده است به خانه می رود. وقتی به خانه می رسد، مستقیم به اتاق خود می رود و در را می بندد. خدمتکاران او تعجّب می کنند. چه شده است؟ چرا خدیجه این قدر ناراحت است؟
یکی از خدمتکاران به خانه هاله، خواهر خدیجه می رود و از او می خواهد تا به دیدن خدیجه بیاید.
هاله با سرعت خود را به خانه خدیجه می رساند و وارد اتاق می شود. او کنار خدیجه می آید. حال او را دگرگون می یابد. او نگاهی به خدیجه می کند و می گوید:
ــ خواهر! چه شده است؟ چرا رنگ صورتت پریده است؟
ــ چیزی نیست.
آیا خدیجه می تواند راز خود را به خواهرش، هاله بگوید؟
نه، باید صبر کرد، هنوز وقت آن نشده است. می ترسم هاله هم به خدیجه اعتراض کند و چنین بگوید: رسم است که مرد به خواستگاری زن برود، حالا تو می خواهی به خواستگاری محمّد(ص) بروی! اگر تو کسی بودی که خواستگار نداشتی، تعجّب نمی کردم.

شب فرا می رسد و خدیجه در اتاق خود تنها نشسته است. نورِ کم رنگ ماه از پنجره می تابد.
خدیجه در فکر است. چشمانش پر از اشک است. او نمی داند چه کند. خدا را صدا می زند و از او یاری می طلبد.
خدیجه حرفی ندارد که همه سنت ها را بشکند و خودش به محمّد(ص) پیشنهاد ازدواج بدهد؛ امّا مشکل این است که او نمی داند آیا محمّد(ص) او را قبول خواهد کرد یا نه؟
خدیجه با خود می گوید: نکند من لیاقت همسریِ محمّد(ص) را نداشته باشم.
خدایا! من چه کنم؟ عشقی مقدّس را در قلبم ریختی و پریشانم کردی! فقط تو می توانی آرامم کنی!
ای آرامش دلِ بندگانت!

ــ می خواستم مطلبی را به تو بگویم.
ــ من آماده شنیدن آن هستم.
ــ خواهر! چگونه من حرفم را بزنم؟
ــ من خواهر تو هستم، راحت باش، حرفت را بزن.
ــ من به یک نفر علاقه پیدا کرده ام.
ــ مبارک است! پس سرانجام تصمیم گرفتی ازدواج کنی.
خدیجه لبخندی می زند. هاله خیلی خوشحال می شود و می پرسد:
ــ خوب بگو بدانم کدام مرد توانست دل تو را برباید؟ تو به کدام خواستگارانت علاقه پیدا کرده ای؟ نکند شاه یمن را انتخاب کردی؟
ــ نه، من به کسی علاقه پیدا کرده ام که تا به حال به خواستگاری من نیامده است!
ــ می دانی که ما خانواده نجیبی هستیم و هرگز این رسم ها را نداشتیم!
خدیجه سرش را پایین می اندازد و سکوت می کند. او نمی داند به خواهر چه جوابی بدهد. چاره ای نیست باید واقعیّت را بگوید پس چنین می گوید:
ــ خواهرم! آن روز عید را به خاطر داری که مسافری از شام به شهر ما آمده بود.
ــ همان مسافر که برای دیدن زادگاه آخرین پیامبر به مکّه آمده بود؟
ــ آری.
ــ هرگز یادم نمی رود که او چقدر مشتاق دیدن آخرین پیامبر بود.
ــ خواهر! من فهمیده ام که آن پیامبر موعود کیست؟
ــ راست می گویی! پس چرا به من خبر ندادی؟ پیامبر موعود کیست؟
ــ محمّد.
ــ تو از کجا این را فهمیدی؟
ــ این مطلب را مَیسِره به من گفت. وقتی آنها به شام رفتند، یکی از علمای یهود، محمّد را می بیند و به مَیسِره می گوید او همان پیامبر موعود است.
هر دو خواهر سکوت می کنند و دیگر حرفی نمی زنند. آنها فقط به هم نگاه می کنند.
هاله نمی داند چه بگوید. راستش را بخواهی او به خواهر خود غبطه می خورد. او باور نمی کند که خدیجه این قدر آسمانی فکر کند.
اگر این ازدواج صورت بگیرد نام و یاد خدیجه، جاودانه خواهد شد. خدیجه می خواهد همسر پیامبر خدا بشود.
هاله راز گریه های شبانه خدیجه را می فهمد. آری، چهره رنگ پریده خدیجه نشانه عشق او به محمّد(ص) است.
لحظاتی می گذرد، اکنون هاله رو به خدیجه می کند و می گوید: خواهر! محمّد جوان بسیار خوبی است؛ امّا آیا می دانی که دستش از مال دنیا خالی است؟
خدیجه چگونه جواب خواهر را بدهد؟

چرا همه مردم نگاهشان به ثروت و مالِ دنیاست و اگر مردی فقیر باشد، کسی همسر او نمی شود؟
این ها از سنّت های جاهلی است که مردم همه ارزش ها را در پول خلاصه می کنند.
مردم این روزگار فقط به دنیا فکر می کنند و شیفته آن شده اند؛ من این را نمی خواهم. من می خواهم شیفته آسمان باشم!
اگر ملکه یمن بشوم به زودی این عزّت به پایان خواهد رسید و من فقط با یک کفن به قبر خواهم رفت.
من می خواهم عزّتی بی پایان را برای خود بخرم و به سعادت ابدی برسم که همان رضایت خداست.
من خدیجه ام. از نسل ابراهیم(ع)!
خواهرم! در نگاه من ثروتمند بودن ارزش نیست. این را خوب بدان! ارزش های من چیزهایی است که بوی آسمان می دهد!

اکنون هاله به فکر فرو می رود. او دیگر به خدیجه حق می دهد. هاله باید برای خدیجه مادری کند. اگر مادر آنها زنده بود در این شرایط برای خدیجه چه می کرد؟ هاله باید همان کار را بکند. او خواهر بزرگ تر است.
دیگر وقت خداحافظی است. هاله از جا برمی خیزد تا به خانه خود برود.
خدیجه خدا را شکر می کند که توانست حرف دلش را به خواهرش بگوید. هاله به خوبی حرف خدیجه را فهمید و او را درک کرد.
خدیجه خود را منتظر سخنان تندی کرده بود. مثلاً خواهرش به او بگوید: مگر دیوانه ای که عاشق یک چوپان شده ای؟
ولی نام محمّد(ص) چیست که این گونه خواهر خدیجه را آرام کرد؟
آری، این نام آسمانی، آرام بخش همه دل ها است، یاد محمّد(ص)، یاد خداست.

امشب خواب به چشمان هاله نمی رود. او به خدیجه فکر می کند و دلش می خواهد به خواهرش کمک کند.
او می داند که اگر این ازدواج سر نگیرد، خدیجه دیگر ازدواج نخواهد کرد.
هاله شنیده است که ابوطالب به دنبال همسر مناسبی برای محمّد(ص) است. شاید به همین زودی محمّد(ص) ازدواج کند. هاله نباید فرصت را از دست بدهد.
به راستی او چه باید بکند؟ اگر زنان مکّه بفهمند که خدیجه عاشق محمّد(ص) شده است چه خواهند کرد؟
هاله در حیاط خانه قدم می زند و به ستارگان آسمان نگاه می کند که در تاریکی شب می درخشند.
ناگهان فکری به ذهن او می رسد: باید با محمّد سخن بگویم!
آری، باید این راز را با محمّد در میان گذاشت. این بهترین راه است.

ــ خدیجه! سریع آماده شو!
ــ هاله! مگر قرار است جایی برویم؟
ــ آری، می خواهیم برای طواف کعبه برویم.
ــ چشم. الآن آماده می شوم.
بعد از دقایقی، خدیجه همراه هاله به سوی کعبه حرکت می کنند. آن کوه را می بینی! آنجا را کوه صفا می گویند.
آنجا را نگاه کن! آنجا دو نفر را می بینی که بالای کوه صفا نشسته اند. چهره یکی از آنها آشنا به نظر می رسد. او محمّد(ص)است که با دوستش عمّار در بالای کوه نشسته اند.
نشستن روی کوه صفا ثواب زیادی دارد، کوه صفا همان جایی است که وقتی آدم(ع) از بهشت رانده شد در بالای آن قرار گرفت. آدم(ع) آن قدر بالای این کوه گریه کرد تا خدا گناه او را بخشید. کوه صفا مکان بسیار مقدّسی است.۴۵

هاله از خدیجه می خواهد تا لحظه ای در گوشه ای صبر کند. هاله خودش به سوی کوه صفا می رود. او به عمّار اشاره می کند تا از کوه پایین بیاید.
نگاه خدیجه به بالای کوه صفا می افتد، محمّد(ص) را می بیند که در آنجا نشسته است. گویی همه هستیش در آنجاست. قلبش تند تند می زند. او سریع نگاه خود را از محمّد(ص) می گیرد، نجابتش مانع می شود تا به محمّد(ص) خیره بماند.
عمّار از کوه پایین می آید. هاله به او چنین می گوید:
ــ عمّار! من می خواستم مطلب مهمّی را به تو بگویم.
ــ چه مطلبی؟
ــ شنیده ام که ابوطالب به دنبال همسری خوب و نجیب برای محمّد است.
ــ آری، من خودم پیشنهاد چند مورد را به آنها داده ام.
ــ خوب، نتیجه چه شده است؟
ــ تو که می دانی مردم امروز فقط به پول و ثروت دنیا فکر می کنند.
ــ ای عمّار! من همسری برای محمّد سراغ دارم که این گونه فکر نمی کند.
ــ هاله! حتماً می دانی که هر کسی شایستگی ازدواج با محمّد را ندارد. محمّد به دنبال همسری می گردد که نجیب باشد.
ــ من قول می دهم که بهترین گزینه را برای محمّد پیدا کرده باشم.
ــ نامش چیست؟
ــ خدیجه!
ــ خواهرت را می گویی؟
ــ آری.۴۶

عَمّار نمی داند چه بگوید، او خیلی تعجّب کرده است، چگونه زیباترین و ثروتمندترین بانوی عرب حاضر شده است با محمّد(ص) ازدواج کند؟ این با عقل جور در نمی آید.۴۷
هاله بار دیگر عمّار را صدا می زند و می گوید: از تو می خواهم تا با محمّد(ص) درباره این موضوع سخن بگویی.
عمّار باز هم سکوت می کند. او هر چه فکر می کند به نتیجه ای نمی رسد. چه شده است که خدیجه، شاه یمن را جواب کرده و حالا می خواهد همسر محمّد(ص) بشود؟
ای عمّار! زیاد فکر نکن!
هیچ کس نمی تواند پاسخ این سؤل را بدهد!
خدا هم امروز به خدیجه افتخار کرد.
ای عمّار! خدیجه می خواهد در اوجِ سیاهی ها همچون خورشیدی بدرخشد.
در روزگاری که همه ارزش ها فراموش شده اند خدیجه، چه انتخاب زیبایی کرد.
هنر این است که در اوج سیاهی ها بدرخشی، وقتی که همه مردم خوب هستند، خوب بودن هنر نیست!!

هاله با عمّار خداحافظی می کند و برای طواف می رود، او در جستجوی خواهرش است و خواهرش را کنار کعبه می یابد در حالی که پرده کعبه را گرفته است و آرام آرام گریه می کند و با خدای خود سخن می گوید:
خدایا! … فقط به خاطر تو!
من از میان همه، محمّد(ص) را انتخاب کردم؛ و همه آداب و رسوم را کنار گذاشتم و برای او پیام فرستادم.۴۸
من آماده ام تا همه وجود و همه ثروتم را به پای او بریزم؛
من کنیز او می شوم و هستیِ خود را فدایش می کنم.
من همه این کارها را فقط به خاطر تو انجام می دهم.
و تو چه می دانی که خدا چه جوابی به خدیجه می دهد، بگذار این قلم چنین بنویسد:
ای خدیجه! ای فرشته زیبای من!
تو از همه چیز خود به خاطر من گذشتی، تو کنیز دوست من شدی!
تو به خاطر من، همه وجود و ثروت خود را به پای محمّد(ص) می ریزی.
من هم به خاطر تو، گل زیبای خود را به تو می دهم.
من فقط به خاطر تو، به تو فاطمه می دهم.
تو چه می دانی فاطمه کیست. فاطمه، گل سرسبد هستی من است.
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *