ازدواج و همسر

دومین سفر رسول خدا به خانه حضرت خدیجه سلام الله علیها

ابو طالب که مردی فقیر و عیالوار بود و میدید که فرزند برادرش سنین جوانی راپشت سر میگذارد به فکر تشکیل خانه و
صفحه ۶ از ۱۵
خانوادهای برای آن حضرت افتاد و چون وضع مالی وی اجازه نمیداد که از مال خودش این کار را انجام دهد در صدد برآمد تا از
راهی به این آرزوی خود جامه عمل بپوشاند از این رو پیشنهاد کرد که خوب است مانند مردان دیگری که برای خدیجه تجارت
میکنند و سود میبرند تو نیز آماده شوی تا در این باره با خدیجه مذاکره کنیم و با او قراری بگذاریم شاید سودی به دست آوری و
وسیله ازدواج تو از این راه فراهم گردد و من میدانم اگر در این باره با خدیجه مذاکره کنم روی سابقه امانت و صداقتی که داری
خدیجه مشتاقانه پیشنهاد مرا میپذیرد.
محمد(ص)قبول کرد و ابو طالب برای مذاکره به خانه خدیجه رفت.
خدیجه که گویا خود منتظر چنین پیشنهادی بود با کمال رغبت و میل پیشنهاد ابو طالب را پذیرفت و در برابر مزدی که برای این
کار قرار دادندکه بنابر اختلاف دو شتر جوان و یا چهار شتر بودقرار شد محمد(ص)به همراه کاروانیان دیگر برای تجارت به شام
برود.
در مناقب ابن شهر آشوب است که در یکی از اعیاد زنان قریش در مسجد الحرام اجتماع کرده بودند که ناگهان مردی یهودی به
نزد آنان آمده گفت:به این زودی در میان شما پیغمبری مبعوث خواهد شد پس هر یک از شما زنان که میتواند همچون زمینی در
زیر پای او باشد که گام بر آن نهد حتما این کار را بکند!
زنان قریش که این جسارت و گستاخی را از او دیدند سنگبارانش کردند و او نیز فرار کرد ولی این سخن در دل خدیجه که در آن
محفل حضور داشت اثری به جای گذارد و مترصد بود تا آن پیغمبر را بشناسد و در صورت امکان به ازدواج او درآید.به دنبال آن
داستان اجیر کردن رسول خدا(ص)را برای تجارت که منجر به این ازدواج شد نقل میکند.
و در تاریخ ابن هشام است که گوید:راستگویی و امانت و خوش خلقی رسول خدا(ص)که زبانزد همگان شده بود به گوش خدیجه
نیز رسید و همین موجب شد که خدیجه خود به نزد آن حضرت فرستاد و پیشنهاد کرد که همراه کاروان به شام رود و برای خدیجه
تجارت کند و در برابر بیش از مزدی که به دیگران پرداخت میکرد به آن حضرت بدهد.
و از داستان پیشنهاد ابو طالب و رفتن او به نزد خدیجه چیزی نقل نمیکند.نگارنده گوید :در تاریخ یعقوبی و البدایۀ و النهایۀ ( ۱) از
عمار بن یاسر(ره)نقل شده که گفته است:رسول خدا(ص)هیچ گاه در زندگی اجیر کسی نشد،و روی این نقل رسول خدا(ص)به
صورت مضاربه و یا شرکت با خدیجه به این سفر تجارتی اقدام فرموده.
و به هر ترتیب که بود رسول خدا عازم سفر شام و تجارت برای خدیجه گردید،و هنگامی که میخواستند حرکت کنند خدیجه
غلام خود میسره را نیز همراه آن حضرت روانه کرد و بدو دستور داد همه جا از محمد(ص)فرمانبرداری کند و خلاف دستور او
رفتاری نکند.
عموهای رسول خدا(ص)و بخصوص ابو طالب نیز در وقت حرکت به نزد کاروانیان آمده و سفارش آن حضرت را به اهل کاروان
کردند و بدین ترتیب کاروان به قصد شام حرکت کرد و مردمی که برای بدرقه رفته بودند به خانههای خود بازگشتند.
وجود میمون و پربرکت رسول خدا(ص)که به هر کجا قدم میگذارد برکت و فراخی نعمت را با خود بدانجا ارمغان میبرد موجب
شد که این بار نیز کاروان مکه مانند چند سال قبل،از آسایش و سود بیشتری برخوردار گردد و آن تعب،رنج و مشقتهای سفرهای
پیشین را نبینند و از این رو زودتر از معمول به حدود شام رسیدند.
مورخین عموما نوشتهاند:هنگامی که رسول خدا(ص)به نزدیکی شامیا همان شهر بصریرسید از کنار صومعهای عبور کرد و در زیر
درختی که در آن نزدیکی بود فرود آمده و نشست.
راهب این صومعه نسطورا نام داشت،و با میسره که در سفرهای قبل از آنجا عبور میکرد آشنایی پیدا کرده بود.
نسطورا از بالای صومعه خود قطعه ابری را مشاهده کرده بود که بالای سر کاروانیان سایه افکنده و همچنان پیش رفت تا بالای سر
صفحه ۷ از ۱۵
آن درختی که محمد(ص)پای آن منزل کرد،ایستاد.میسره که به دستور بانوی خود همه جا همراه رسول خدا(ص)بود و از آن
حضرت جدا نمیشد ناگهان صدای نسطورا را شنید که او را به نام صدا میزند!
!« بله »: میسره برگشت و پاسخ داده گفت
نسطورااین مردی که پای درخت فرود آمده کیست؟
میسرهمردی از قریش و از اهل مکه است!
نسطورا به میسره گفت:به خدا سوگند زیر این درخت جز پیغمبر فرود نیاید،و سپس سفارش آن حضرت را به میسره و کاروانیان
کرد و از نبوت آن حضرت در آینده خبرهایی داد.
کار خرید و فروش و مبادله اجناس کاروانیان به پایان رسید و آماده مراجعت به مکه شدند،میسره در راه که به سوی مکه میآمدند
حساب کرد و دید سود بسیاری در این سفر عاید خدیجه شده از این رو به نزد رسول خدا(ص)آمده گفت:ما سالها است برای
خدیجه تجارت میکنیم و در هیچ سفری این اندازه سود نبردهایم،و از این رو بسیار خوشحال بود و انتظار میکشید هر چه زودتر به
مکه برسند و خود را به خدیجه رسانده و این مژده را به او بدهد.
رسیدند به نزد رسول خدا آمده گفت:خوب است شما جلوتر از کاروان به مکه بروید و « مر الظهران » چون به پشت مکه و وادی
جریان مسافرت و سود بسیار این تجارت را به اطلاع خدیجه برسانید !
نزدیک ظهر بود و خدیجه در آن ساعت در غرفهای که مشرف بر کوچههای مکه بود نشسته بود ناگاه سواری را دید که از دور به
سمت خانه او میآمد و لکه ابری بالای سر اوست و چنان است که پیوسته به دنبال او حرکت میکند و او را سایبانی میکند.
سوار نزدیک شد و چون بدر خانه خدیجه رسید و پیاده شد دید محمد(ص)است که از سفر تجارت باز میگردد.
خدیجه مشتاقانه او را به خانه درآورد و حضرت با بیان شیرین و سخنان دلنشین خود جریان مسافرت و سود بسیاری را که عاید
خدیجه شده بود شرح داد و خدیجهمحو گفتار آن حضرت شده بود و پیوسته در فکر آن لکه ابر بود و چون سخنان رسول
خدا(ص)تمام شد پرسید:میسره کجاست؟
فرمود:به دنبال ما او هم خواهد آمد.
خدیجهکه میخواست ببیند آیا آن ابر برای سایبانی او دوباره میآید یا نه.گفت:خوب است به نزد او بروی و با هم بازگردید!
و چون حضرت از خانه بیرون رفت خدیجه به همان غرفه رفت و به تماشا ایستاد و با کمال تعجب مشاهده کرد که همان ابر آمد و
بالای سر آن حضرت سایه افکند تا از نظر پنهان گردید.
به دنبال این ماجرا میسره هم از راه رسید و جریان مسافرت و آنچه را دیده و از نسطورای راهب شنیده بود برای خدیجه شرح داد و
با مشاهدات قبلی خدیجه و چیزهایی که از مرد یهودی شنیده بود او را مشتاق ازدواج با رسول خدا(ص)کرد و شوق همسری آن
حضرت را به سر او انداخت .
و بر طبق این نقل:خدیجه به عنوان اجرت چهار شتر به رسول خدا داد و میسره را نیز به خاطر مژدهای که به او داده بود آزاد کرد و
آن گاه به نزد ورقۀ بن نوفل که پسر عموی خدیجه بود و به دین مسیح زندگی میکرد و مطالعات زیادی در کتابهای دینی داشت
رفت و داستان مسافرت محمد(ص)را به شام و آنچه را دیده و شنیده بود همه را برای او تعریف کرد.
سخنان خدیجه که تمام شد ورقۀ بن نوفل بدو گفت:ای خدیجه اگر آنچه را گفتی راست باشد بدانکه محمد پیامبر این امت خواهد
بود،و من هم از روی اطلاعاتی که به دست آوردهام منتظر ظهور چنین پیغمبری هستم و میدانم که این امت را پیامبری است که
( اکنون زمان ظهور و آمدن اوست . ( ۲
این جریانات که به فاصله کمی برای خدیجه پیش آمده بود او را بیش از پیش مشتاق همسری با محمد(ص)کرد و با اینکه بزرگان
صفحه ۸ از ۱۵
قریش آرزوی همسری او راداشتند و به خواستگارانی که فرستاده بودند پاسخ منفی داده و همه را رد کرده بود،در صدد برآمد تا به
وسیلهای علاقه خود را به ازدواج با محمد(ص)به اطلاع آن حضرت برساند،و از این رو به دنبال نفیسهکه یکی از زنان قریش و
دوستان خدیجه بودفرستاد و به طور خصوصی درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزد محمد(ص)برود و هرگونه که
خود صلاح میداند موضوع را به آن حضرت بگوید.
نفیسه به نزد محمد(ص)آمد و به آن حضرت عرض کرد:ای محمد چرا زن نمیگیری؟
حضرت پاسخ داد:
چیزی ندارم که به کمک آن زن بگیرم!
نفیسه گفت:
اگر من اشکال کار را برطرف کنم و زنی مال دار و زیبا از خانوادههای شریف و اصیل برای تو پیدا کنم حاضر به ازدواج هستی؟
فرمود:از کجا چنین زنی میتوانم پیدا کنم؟
گفت:من این کار را خواهم کرد و خدیجه را برای این کار آماده میکنم سپس به نزد خدیجه آمد و جریان را گفت و قرار شد
ترتیب کار را بدهند.
موضوع از صورت خصوصی بیرون آمد و به اطلاع عموهای رسول خدا(ص)و عموی خدیجه عمرو بن اسد و دیگر نزدیکان رسید
و ترتیب مجلس خواستگاری و عقد داده شد.
برگرفته از کتاب ازدواج با خدیجه (س) و ماجراهاى بعد از آن تا بعثت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *