حوادث، وقایع، هجرت

خواستگاری پیامبر از حضرت خدیجه

تنگ غروب عمّار در خانه نشسته است و با خود فکر می کند.
آیا موافقی نزد او برویم و قدری با او سخن بگوییم؟
ــ به چه فکر می کنی؟ عمّار!
ــ آری، من باید پیام خدیجه را به محمّد برسانم؛ امّا نمی دانم چگونه؟
ــ همین امشب نزد محمّد برو و ماجرا را بگو.
ــ تو که نویسنده هستی، نمی شود یک متنی را برای من بنویسی؟
ــ برای چه؟
ــ تا من آن را بخوانم و پیام خدیجه را این گونه برسانم.
ــ من خود نیز در نوشتن این کتاب، بارها ماندم چه بنویسم و آرزو کردم کاش این کتاب را یک نویسنده زن می نوشت، ما مردها هر کاری هم بکنیم نمی توانیم احساسات نجیبانه یک زن را بیان کنیم!
ــ پس می گویی چه کنم؟ چه بگویم؟
ــ توکّل به خدا داشته باش، خودش کمکت می کند.

ساعتی از شب گذشته است. درِ خانه به صدا در می آید، محمّد(ص) برمی خیزد و درِ خانه را باز می کند و عمّار را می بیند. او را به داخل خانه دعوت می کند.
محمّد(ص) برایش نوشیدنیِ خنک می آورد. عمّار می گوید:
ــ شنیدم که عمویت، ابوطالب می خواهد برایت زن بگیرد.
ــ آری، من دیگر باید ازدواج کنم.
ــ بگو بدانم خودت کسی را هم در نظر داری؟
ــ من این کار را به عمویم ابوطالب و عمّه ام صَفیّه سپردم.
ــ من برای تو یک همسر خوب سراغ دارم.
ــ خوب، برو به عمو و عمّه ام بگو، اگر آنها پسند کردند به خواستگاریش می رویم.
عمّار به صورت پاک و نورانی محمّد(ص) نگاه می کند لبخند شادمانی می زند و می گوید:
ــ این کسی را که من می گویم آنها حتماً می پسندند، مهم این است که تو بخواهی با او ازدواج کنی.
ــ چه کسی را می خواهی معرّفی کنی؟
ــ خدیجه.

عمّار خیلی خوشحال است که توانست وظیفه خود را انجام بدهد. او با محمّد(ص) خداحافظی می کند و به خانه خود می رود.
او وقتی به خانه می رسد از خود سؤل می کند: آیا محمّد(ص) به خواستگاری خدیجه خواهد رفت؟
حتماً محمّد(ص) می داند که خدیجه خواستگاران زیادی دارد. خدیجه زیباترین و ثروتمندترین زن عرب است، به همین دلیل، شاه یمن به خواستگاری او آمده است.
ثروتمندان مکّه نیز به خواستگاری او آمده اند؛ امّا خدیجه همه آنها را ناامید کرده است.

باید امشب محمد(ص) تصمیم خود را بگیرد، آیا او به خواستگاری خدیجه خواهد رفت؟
او به خوبی می داند که مردم مکّه فقط به یک بانو، «طاهره» می گویند، آن هم خدیجه است. طاهره یعنی پاکدامن!
هیچ کس به پاکدامنی و نجابت خدیجه نمی رسد، او از نسل ابراهیم(ع) است.
خدیجه دختر عموی اوست و محمّد(ص) به خوبی او را می شناسد. خیلی ها آرزو دارند جای او باشند، زیباترین و ثروتمندترین بانوی عرب شیفته او شده است.
به راستی محمّد(ص) شیفته کدام خوبی خدیجه می شود؟
آیا او به زیبایی خدیجه دل می ببندد یا به ثروت خدیجه؟
هرگز!!
او می خواهد سراغ خودِ خدیجه برود، نه سراغ ثروت بی اندازه او و نه سراغ زیبایی او!۴۹

ای خدیجه! برای چه شیفته محمّد(ص) شدی؟
تو که می دانی او فقیر است، پس چرا او را انتخاب کردی؟
فهمیدم. در نگاه تو، دنیا هیچ ارزشی ندارد، هر چه پایان پذیر باشد دل تو را نمی رباید!
تو به دنبال صداقت و انسانیّت هستی. تو می خواهی با مردی ازدواج کنی که از دنیا آزاد است.
تو خوب می دانی، ثروتمند واقعی کسی است که دنیا برای او ارزشی نداشته باشد.
تو نمی خواهی که دیگر در فکر دنیا و آب و خاک باشی. تو فهمیده ای که ارزش عمر تو از همه این ها بالاتر است. تو می خواهی عمر خود را صرف چیزی کنی که بی نهایت است!
تو خوب می دانی مردی که به دنیا دل نبندد، خیلی قیمت دارد.
ارزش او از همه دنیا بالاتر است!
تو شیفته کسی شده ای که شیفته دنیا نیست.

صبح روز بعد فرا می رسد و محمّد(ص) به سوی خانه خدیجه می رود. او می خواهد با خدیجه سخن بگوید.
محمّد(ص) می خواهد همه ماجرا را از زبان خود خدیجه بشنود. مردم وقتی می بینند او به خانه خدیجه می رود خیال می کنند او می خواهد مزد خود را از خدیجه بگیرد.
مَیسِره به خدیجه خبر می دهد که محمّد(ص) آمده است. او وارد اتاق خدیجه می شود.
خدیجه پشت پرده نشسته است. محمّد(ص) سلام می کند و جواب سلام می شنود…

ــ آمدی، چقدر منتظرت بودم! دلم گواهی می داد که می آیی. ببین گفته ام خانه را برایت آب و جارو کرده اند.
ــ پیامی برای من فرستاده بودی، گفتم بیایم از زبان خودت بشنوم، ماجرا چیست؟
ــ پسر عمو! من شیفته خوبی های تو شده ام. تو پسر عموی من هستی و هم بهترین مرد این روزگار!
ــ آیا می دانی زندگی با من سختی های زیادی دارد؟ زندگی من یک سفر پر از بلاست. من به زودی راهی را آغاز خواهم کرد که دشمنی همه مردم را در پی خواهد داشت.
ــ من همه این سختی ها را به جان خریدارم! من می خواهم تو را یاری کنم.
ــ با حرف مردم چه خواهی کرد؟
ــ من از حرف آنها هیچ باکی ندارم.
ــ آنها به تو خواهند گفت: چرا با کسی که روزی کارگر تو بود ازدواج کردی؟
ــ به آنها می گویم: من با آقا و مولای خود ازدواج کرده ام.
ــ اگر همسر من بشوی همه دوستان خود را از دست می دهی.
ــ من آماده ام تا همه هستی خود را به پای تو بریزم!
ــ باشد، من به زودی به خواستگاری تو خواهم آمد.
ــ پسر عمو! منتظرت می مانم.

محمّد(ص) از خانه خدیجه بیرون می آید. او خیلی خوشحال است که خدا دعایش را مستجاب کرده است.
او اکنون می خواهد این ماجرا را به عمویش ابوطالب بگوید. درست است که آمنه، مادر او سال ها پیش از دنیا رفته است؛ امّا صَفیّه که هست. صَفیّه، عمّه مهربان اوست.۵۰
نگاه کن! محمّد(ص) به سوی خانه صَفیّه می رود. او می خواهد با عمّه اش سخن بگوید. عمّه با روی باز از او استقبال می کند:
ــ خیلی خوش آمدی!
ــ عمّه جان! من می خواستم مطلبی را به شما بگویم.
ــ بفرما!
ــ من همسر آینده خود را انتخاب کرده ام.
ــ مبارک است! بگو بدانم چه کسی دل تو را ربوده است تا همین امشب به خواستگاری او برویم.
ــ خدیجه.
ــ قربانت بشوم. نمی خواهم دل تو را بشکنم؛ امّا فکر نمی کنم خدیجه همسر تو بشود. او همسر شاه یمن نشد. کاش یک نفر دیگری را انتخاب می کردی!
ــ من فقط با خدیجه ازدواج می کنم. شما برو از طرف من با او سخن بگو، شاید قبول کند.
ــ باشد، همین الان به خانه او می روم.

من با خود فکر می کنم چرا محمّد(ص) در مورد علاقه خدیجه به او چیزی نگفت؟
شاید او می خواهد کسی نفهمد که خدیجه شیفته او شده است. اگر مردم بفهمند خدیجه برای محمّد(ص) چه پیامی داده است، نجابت خدیجه را زیر سؤل خواهند برد.
محمّد(ص) به گونه ای با عمّه اش سخن گفت که او از ماجرای پیام خدیجه باخبر نشود.
اکنون صَفیّه به سوی خانه خدیجه حرکت می کند تا با او سخن بگوید. به خدیجه خبر می دهند که صَفیّه آمده است، او با عجله به استقبال صَفیّه می رود.
سخنانی میان صَفیّه و خدیجه رد و بدل می شود، صَفیّه می فهمد که خدیجه حاضر است با محمّد(ص) ازدواج کند.
صَفیّه خیلی خوشحال می شود و تصمیم می گیرد تا هر چه سریعتر این خبر را برای ابوطالب ببرد.۵۱
صَفیّه آخرین سخن خود را به خدیجه چنین می گوید: «ما امشب به خواستگاری تو می آییم».
خدیجه کسی را می فرستد که به عمویش خبر بدهد تا در مراسم امشب شرکت کند. بعد از مرگ پدر خدیجه، این عموی خدیجه است که همه کاره اوست.
صَفیّه هم به خانه ابوطالب می رود و با او سخن می گوید. وقتی ابوطالب ماجرا را می شنود خیلی خوشحال می شود و تصمیم می گیرد تا در اوّلین فرصت به خواستگاری خدیجه بروند.
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *