حوادث، وقایع، هجرت

حرکت پیامبر بسوی شام

اوّل باید از کوه ها عبور کنیم و بعد از آن به بیابان های خشک می رسیم. چند روزی می گذرد، ما آرام آرام به سوی شام حرکت می کنیم.
در یکی از روزها مسافت زیادی را طی می کنیم. همه خسته شده ایم، غروب نزدیک است، دیگر باید در همین اطراف اتراق کنیم. ما داخل درّه ای عمیق هستیم.
مَیسِره می خواهد دستور توقّف بدهد؛ امّا محمّد(ص) به او می گوید:
ــ نگاه به آسمان کن، چه می بینی؟
ــ خورشیدِ در حال غروب!
ــ نه، طرف مشرق را می گویم. خوب نگاه کن!
ــ ابرهای سیاه را می بینم.
ــ این نشانه باران است. ما نباید در اینجا اتراق کنیم.
به دستور محمّد(ص) کاروان به حرکت خود ادامه می دهد؛ امّا کاروان دیگری که همراه ما می آید در همین درّه اتراق می کند. نام رئیس آن کاروان، مُصْعَب است.
مَیسِره از سر دلسوزی نزد مُصْعَب می رود:
ــ امشب در اینجا اتراق نکنید. اگر باران ببارد خطر سیل شما را تهدید می کند.
ــ چه کسی گفته که در این فصل تابستان در اینجا باران می بارد؟
ــ محمّد.
ــ برو به او بگو که اگر ما از باران می ترسیدیم هرگز تاجر نمی شدیم!
مَیسِره ناراحت می شود و برمی گردد. کاروان به حرکت خود ادامه می دهد. ما با سختی از آن درّه عبور می کنیم.
هوا کم کم تاریک می شود، در آن طرف تپّه ای به چشم می آید. وقتی بالای آن تپّه می رسیم محمّد(ص) اینجا را برای اتراق مناسب می بیند.
بارها را از شترها پایین می گذاریم و چند خیمه کوچک برپا می کنیم. شام مختصری می خوریم.
تو که خیلی خسته هستی زود به خواب می روی. من به آسمان نگاه می کنم. نور مهتاب، همه جا را روشن کرده است. نسیم می وزد، هوا خنک می شود. کم کم خواب به چشمانم می آید.
قطرات بارانی که بر ما می بارد از خواب بیدارمان می کند. چه باران تندی! هوا طوفانی شده است. همه جا تاریک است، مهتاب دیگر پیدا نیست. ابرهای سیاه به اینجا رسیده اند.
باران تندی می بارد! آب از این کوه ها جاری می شود و به سمت درّه می رود.
چقدر خوب شد که ما به بالای این تپّه آمدیم!

صبح فرا می رسد، دیگر از ابرها خبری نیست. اکنون می توانیم به سوی شام حرکت کنیم.
آنجا را نگاه کن! چند نفر به سوی ما می آیند. آنها کیستند؟
نزدیک تر می آیند. آنها همراهان مُصْعَب هستند که دیشب در آن درّه اتراق کردند. پس شترهای آنها کجایند؟
آنها نزد محمّد(ص) می آیند و به او خبر می دهند که دیشب سیل آمد. و مُصْعَب و دیگران که نمی توانستند از کالاها دل بکنند، گرفتار شده وغرق شدند. همه شترها در تاریکی شب رمیدند.
همان باران تند که بر دل این کوه ها بارید، سیل بزرگی شد و در آن درّه به راه افتاد.
از آن کاروان فقط همین چند نفر مانده اند که نه شتری دارند و نه باری!
محمّد(ص) از مَیسِره می خواهد تا به آنها قدری غذا بدهد که بتوانند به مکّه باز گردند.۳۷

کاروان به پیش می رود، روزها و شب ها می گذرند، کوه ها و بیابان ها پشت سر گذاشته می شوند…
ما فاصله زیادی تا شهر شام نداریم. این ها، درختان زیتون هستند که در این اطراف روییده اند.
نزدیک ظهر است و خوب است همین جا، کنار آن صومعه اتراق کنیم.
صومعه به جایی می گویند که یهودیان برای عبادت در آنجا جمع می شوند. بعضی از مردم این سرزمین پیرو دین موسی(ع) باقی مانده اند.
آفتاب می تابد، باید زیر سایه درختان برویم. شتران رها می شوند تا علف های خودرویی را که در اینجا روییده است بخورند.
مَیسِره آن طرف ایستاده است و مواظب کالاها است. عدّه ای هم آتشی روشن می کنند تا بعد از مدّت ها، غذای گرمی بخوریم.
من فکر می کنم که ناهار، کباب باشد! آنها گوسفندی را در میانه راه خریده اند و قرار است گوشت آن را کباب کنند.
خوب است من هم در تهیّه ناهار کمکی بکنم. گوشت تازه گوسفند را آماده کرده و روی آتش می گذارم.
صدایی به گوش می رسد: بشتابید ! بشتابید !
این یکی از همراهان ما است که کمک می طلبد.
با شنیدن این صدا همه از جا برمی خیزند، شمشیرهای خود را برمی دارند و با سرعت می روند.
چه خبر شده است؟ آیا خطری کاروان را تهدید کرده است؟ آیا دزدان به ما حمله کرده اند؟
در این میان نگاهم به مردی می افتد که به سوی صومعه می دود. هیچ خبری از دزدان نیست، همه بارهای کاروان صحیح و سالم است:
ــ چه شده که همه را به یاری فرا خواندی؟
ــ مگر ندیدی که آن مرد یهودی چگونه به محمّد(ص) خیره شده بود؟ مگر نمی دانی که یهودیان، دشمن او هستند؟۳۸

من برمی خیزم و نزدیک صومعه می روم. می بینم که آن یهودی در بالای پشت بام صومعه ایستاده است و به آن طرف نگاه می کند. او به محمّد(ص) خیره شده است که زیر درختی نشسته است.
او را صدا می زنم و به او می گویم:
ــ چرا قصد جان محمّد را کردی؟
ــ چه کسی این حرف را زده است؟
ــ مگر نیامده بودی تا به او آزاری برسانی؟
ــ هرگز! من آمده بودم تا او را ببینم! من مثل بقیه یهودیان نیستم. من هیچ گاه حق را کتمان نمی کنم. من هرگز دینم را به دنیا نمی فروشم.
ماجرا چیست؟ او باید برای من بیشتر سخن بگوید. نزدیک تر می شوم و از او می خواهم برایم سخن بگوید.

سال ها پیش استادی داشتم که برای من تورات می خواند. نسخه ای از تورات اصلی به دست او رسیده بود. او برایم می گفت که علمای یهود تورات را تحریف کرده اند.
یک روز او مرا صدا زد و به من خبر داد که مرگش نزدیک است. سپس صفحه ای از تورات را به من نشان داد و گفت: این صفحه را بخوان.
من شروع به خواندن آن کردم. در آن صفحه، نشانه های آخرین پیامبر خدا نوشته شده بود. آن نشانه ها آن قدر واضح بود که وقتی من آن صفحه را خواندم خیال کردم پیامبر موعود را می بینم.
اشک در چشمان استادم حلقه زد، بعد دست مرا گرفت و کنار درخت خشک شده ای برد و گفت: به زودی آخرین پیامبر خدا از اینجا عبور خواهد نمود و زیر این درخت خواهد نشست. این درخت سال هاست که خشکیده است، وقتی آخرین پیامبر زیر آن بنشیند این درخت، سبز خواهد شد و برگ های تازه خواهد داد. این معجزه ای خواهد بود تا تو بتوانی او را بشناسی. یادت باشد که سلام مرا به او برسانی.
اکنون سال هاست که من منتظر آمدن پیامبر موعود هستم. هر وقت کاروانی از مکّه به اینجا می آید به جستجوی او هستم.
من امروز از بالای بلندی، چشم به راه دوخته بودم. شما را دیدم که به این سو می آیید. حسّی به من می گفت که امروز گمشده خود را می یابم.
جوانی را در کاروان شما دیدم که شبیه گمشده من بود. با خود گفتم خوب است او را امتحان کنم. اوّلین نشانه پیامبر این است که او هرگز بت پرست نباشد. رو به او کردم و گفتم: ای جوان عرب! تو را به لات و عُزّی قسم می دهم.
او در جواب من گفت: وای بر تو، ای مرد یهودی! نام خدا را رها می کنی و نام بت ها را به زبان می آوری!
سریع برگشتم و کتاب تورات را در دست گرفتم و آمدم، گاهی نگاه به تورات می کردم و گاهی نگاه به آن جوان.
همه نشانه های آن درست بود. اکنون باید صبر می کردم تا ببینم معجزه سبز شدن درخت روی می دهد یا نه.
شما بارهای شتران را باز کردید و سپس به زیر سایه درختان سبز رفتید؛ امّا آن جوان به زیر همان درخت خشکیده رفت که استادم نشانم داده بود.
به اذن خدا آن درخت سبز شد و در یک لحظه، برگ های تازه داد. باور کردن آن سخت بود.
اینجا بود که من بی اختیار شدم و به سوی آن جوان دویدم تا صورتش را ببوسم. ناگهان صدایی بلند شد: «بشتابید! بشتابید»، همه به سوی من هجوم آوردند و من فرار کردم.۳۹

به زودی محمّد(ص) دعوت خود را آشکار خواهد کرد و جبرئیل بر او نازل خواهد شد. او همان کسی است که پیامبران الهی، مژده آمدنش را داده اند.
ما از اوّل این سفر با او همسفر بودیم و او را نمی شناختیم.
باید نزد مَیسِره برویم و ماجرا را به او بگوییم. حتماً او خیلی خوشحال خواهد شد.
آیا تو می دانی مَیسِره کجاست؟
او زیر آن درخت زیتون نشسته است. نزد او می رویم و با او سخن می گوییم. او از جای خود برمی خیزد و به همان صومعه می رود تا با آن مرد یهودی سخن بگوید.
مدّتی می گذرد. مَیسِره به سوی ما می آید. او بسیار خوشحال است که حقیقتی بزرگ را فهمیده است.

اکنون دیگر موقع حرکت است، باید هر چه سریع تر به شهر شام برویم. فکر می کنم ما نزدیک غروب آفتاب، آنجا باشیم…
نگاه کن! آنجا دروازه شهر شام است. بعد از مدّتی ما به محل اتراق کاروان ها می رویم و بارها را از شترها پایین می گذاریم.
عدّه ای برای خریدن کالاها آمده اند؛ امّا آنها باید بروند و صبح زود بیایند.
امشب، آسمان شام مهتابی است. نسیم خنکی می وزد. بوی برگ درختان زیتون به مشام می رسد.
هنوز آفتاب نزده است که تاجران شام می آیند تا کالاهای ما را خریداری کنند. جمعیّت زیادی جمع می شود، هر کس برای کالاها قیمتی می گذارد.
کالایی که ما آورده ایم، عطر و صمغ و نقره و طلاست. باید همه این ها را بفروشیم و ابریشم و اسلحه و روغن و گندم خریداری کنیم و به مکّه ببریم.
من که سررشته زیادی از کار تجارت ندارم، باید منتظر بمانم تا کار خرید و فروش کالاها تمام شود.

چند روز می گذرد، ما آماده بازگشت می شویم. کالاهای خریداری شده را بر روی شترها بار می زنیم و کاروان به سوی مکّه حرکت می کند.
راهی بس طولانی در پیش داریم. بیابان ها و کوه ها را پشت سر می گذاریم، شب ها و روزها می گذرند…
ما اکنون نزدیک مکّه هستیم. اینجا بازار «تهامه» است، جایی که می توانیم کالاهایی را که از شام آورده ایم بفروشیم. تاجرانی در اینجا هستند که کالای ما را می خرند و به سوی یمن می برند.۴۰
مدّتی در اینجا می مانیم. کالاها به قیمت خوبی به فروش می روند. وقتی کار فروش کالاها تمام شود به مکّه خواهیم رفت.
مَیسِره خیلی خوشحال به نظر می رسد، کاروان امسال، چندین برابرِ سال های قبل سود داشته است.
این سودِ زیاد فقط به برکت حضور محمّد(ص) است!
برگرفته از کتاب بانوی چشمه زندگی خدیجه علیها السلام نوشته آقای مهدی خدامیان آرانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *